عشق

دم به شقيقه ميكوبد و شقيقه اش دوشقه ميشود ؛

بي آنكه بداند حلقه آتش را خواب ديده است

عقرب عاشق !

مردگان

 چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان؛

نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند ،

نه به حرفي دلي را آلوده ،

تنها به شمعي قانع اند و اندكي سكوت...

+ نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه پنجم مهر 1391 و ساعت 20:41 |

کوچه هایمان را به نامشان کردیم که هرگاه آدرس منزلمان را می دهیم بدانیم از گذرگاه کدام شهید " با امنیت و آرامش " به خانه می رسیم ....
+ نوشته شده توسط پارسا در شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 و ساعت 21:54 |
داوري ( م. اميد )

هر که آمد بار خود را بست و رفت
 ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
ز آن چه حاصل ، جز دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟


+ نوشته شده توسط پارسا در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391 و ساعت 11:49 |
سوسياليسم از ديدگاه  آلبرت انيشتين

اینشتین به جز استقرار نظام سوسیالیستی، راهی برای نجات انسان از فاجعه نظام سرمایه داری، که انسان را در تمام سطوح به ابزار بی اراده ای تبدیل می کند، نیافت. از این رو در سال 1939 در میان طوفانی از تهمت‌ها و حملاتی که به اتهام کمونیست بودن در ایالات متحده به وی نسبت داده شد، نظرات خود را شجاعانه درباره سوسیالیسم برای اولین شماره مانتلی ریویو نوشت. مقاله زیر ترجمه ای از این نوشته است.

آیا کسی که متخصص علم اقتصاد و جامعه شناسی نباشد میتواند در رابطه با سوسیالیسم اظهار نظر کند؟ من به دلایل مختلف به این سؤال جواب مثبت میدهم.


بگذارید اول، سؤال را از منظر علمی مورد بررسی قرار دهیم. ممکن است چنین به نظر آید که به لحاظ اصول شناسی بین علم نجوم و علم اقتصاد تفاوتهای بنیادین وجود ندارد. دانشمندان هر دو حوزه علمی تلاششان بر این است تا در جهت هر چه روشنتر شدن رابطه بین پدیده های معین به قوانین قابل پذیرش دست یابند. اما در واقعیت این تفاوتهای اصولی وجود دارند. و این به نوبه خود، دستیابی به قوانین اصولی حوزه اقتصاد را مشکل میسازد. پدیده های اقتصادی تحت تاثیرعوامل زیادی قرار میگیرند که ارزیابی آنها را مشکل می سازند. علاوه بر این، تجربه کسب شده از آغاز تاریخ متمدن بشری به مقدار زیادی تحت تاثیر عللی که به هیچ وجه اقتصادی نیستند قرار گرفته است. به عنوان مثال، بیشتر دولتها در طول تاریخ موجودیت و هویت خود را به شیوه غلبه بر دیگران بدست آورده اند. پیروز شده گان هم از لحاظ قانونی و هم از لحاظ اقتصادی طبقه ممتاز را تشکیل میدادند. مالکیت زمین را در انحصار خود میگرفتند و هرم قدرت کلیسایی را با گماردن کشیشان مورد اعتماد خود تشکیل میدادند. کشیشها با در اختیار داشتن سیستم آموزشی، جامعه طبقاتی را بطور دایمی نهادینه کردند و چنان سیستم ارزشی ایجاد کردند که رفتار اجتمایی مردم پس از آن، تا اندازه زیادی ناخودآگاه، در مسیر رفتار اجتماعی تعریف شده از سوی کلیسا هدایت میشد.


به لحاظ تاریخی، ما در هیچ کجا نتوانسته ایم از آن مرحله ای که تورستن وبلن (
Turestein Veblen) آنرا «مرحله غارتگر» رشد انسانی نامیده است گذر کنیم. واقعیتهای اقتصادی کنونی به آن مرحله متعلقند و حتی قوانین برگرفته شده از این واقعیتها در مراحل دیگر امکان کاربردی ندارند. از آنجاییکه هدف سوسیالیسم دقیقا غلبه بر «مرحله غارتگر» و گذار از این مرحله رشد انسانی است، علم اقتصاد در موقعیت کنونی خود میتواند تا حدودی جامعه سوسیالیستی آینده را تصویر کند.


دوما، سوسیالیسم به سوی هدف اجتماعی-اخلاقی سمتگیری کرده است. علم نمیتواند اهداف ایجاد کند، حتی نمیتواند اهداف را به انسانها القا کند. علم حداکثر میتواند ابزاری را در اختیار انسان قرار دهد که به وسیله آن بتواند به اهداف معین برسد. اما اهداف خود به وسیله افراد، با ایده آلهای اخلاقی والا خلق میشوند – اگر این اهداف در نطفه خفه نشوند و قوی بمانند – به وسیله انسانهای بیشماری که تا حدودی نا خودآگاه تکامل تدریجی جامعه را امکانپذیر میسازند پذیرفته میشوند.


به این دلایل، وقتی پای معظلات بشری به میان می آید باید مراقب بود که اغراق گویی نشود و نباید فرض بر این گذاشته شود که فقط نخبه ها حق ابراز نظر در مورد مسایل تاثیرگذار بر ساختار جامعه دارند.


بسیاری ادعا کرده اند که جامعه انسانی دوران بحرانی را از سر میگذراند و ثبات آن بشدت آسیب دیده است. این ادعاها در شرایطی ابراز میشوند که افراد نسبت به گروهی که به آن تعلق دارند - چه کوچک و چه بزرگ - بی تفاوت باشند و یا حتی برخورد خصمانه داشته باشند. برای روشن کردن قضیه، بگذارید مثالی را که خودم شخصا تجربه کرده ام بیاورم. اخیرا ضمن صحبت با فردی روشنفکر و خوش مشرب از خطر وقوع جنگی دیگر ابراز نگرانی کردم و گفتم که به نظر من این جنگ بشریت را بطور جدی تهدید میکند و تاکید کردم که تنها یک سازمان فراملیتی میتواند در مقابل چنبن خطری امنیت جامعه جهانی را تضمین کند. ایشان بیدرنگ با خونسردی و آرام به من گفت « چرا تو عمیقا مخالف نابودی نوع بشر هستی؟»


مطمئنم که حداقل در یک اخیر هیچکس چنین جمله ای را به راحتی بیان نکرده است. این جمله از آن کسی است که تلاش کرده است از پوچی درون خویش رهایی یابد اما مایوس شده است. چنین روحیه ای بیان کننده انزوا و در خود فرو رفتن است که این روزها بسیاری به آن مبتلا هستند. علت چیست؟ راه برون رفتی وجود دارد؟


طرح چنین سوالهایی آسان، اما پاسخ مستدل دادن به آنها بسیار مشکل است. برای پاسخ دادن به سؤالات مطرح شده من باید حداکثر سعی خود را بکنم، هر چند که کاملا متوجه هستم که احساس و تلاش ما اغلب متناقض و مبهم هستند و نمیتوان آنها را به آسانی فرموله کرد.


انسان بطور همزمان موجودی فردگرا و اجتماعی است. به عنوان موجودی فردگرا سعی میکند در جهت ارضای تمایلات شخصی و تقویت تواناییهای ذاتی خود و نزدیکان خود تلاش کند، به عنوان موجودی اجتماعی، سعی میکند نظر و محبت دیگران را جلب کند، شریک غم ودرد دیگران باشد و در بهبود شرایط زندگی آنها مؤثر باشد. همین گرایشهای متفاوت و اکثرا متضاد شخصیت فرد را شکل میدهند. نسبت معینی از این گرایشها مشخص میکند که آیا فرد میتواند به تعادل درونی برسد و یا میتواند در بهبودی اجتماع سهمی داشته باشد یا نه. کاملا محتمل است که غالب بودن نسبی یکی از این دو نیروی محرکه در کلیت ذاتی باشد. اما شخصیتی که نهایتا شکل میگیرد به مقدار بسیار زیادی تابع بافت جامه ای که انسان در آن رشد می یابد، فرهنگ جاری جامعه و ارزشگذاری جامعه به رفتارهای خاص انسان می باشد. برای فرد، مفهوم انتزاعی «جامعه» به معنی مجموعه روابط مستقیم و غیر مستفیم وی با افراد معاصر خود و همچنین نسلهای قبل از خود است. فرد قادر است به تنهایی فکر کند، حس کند، تلاش و کار کند، اما وجود فیزیکی، عقلی و احساسی وی آنچنان وابسته به جامعه است که فکر کردن به وی و یا شناخت وی در خارج ازچارچوب جامعه امکان ناپذیر است. این «جامعه» است که خوراک، لباس، سرپناه، ابزار کار، زبان، چارچوب فکری، و اغلب مضامین فکری را برای فرد تامین میکند؛ زندگی وی به خاطر تلاش و دستاوردهای میلیونها زنده و مرده که کلمه «جامعه» را میسازند امکان پذیر میشود.


بنابر این، وابستگی فرد به جامعه یک واقعیت طبیعی است که نمیتوان آنرا از بین برد
درست مثل مورچه ها و زنبورهای عسل – هر چند که تمامی پروسه زندگی مورچه ها و زنبورهای عسل تا جزیی ترین مؤلفه ها به وسیله غرایض طبیعی و جزمی مشخص شده است، اما الگوی زندگی اجتماعی و روابط انسانها متنوع و قابل تغییر هستند. توانایی و خلاقیت انسان در نوآوری و وجود ارتباطات جدید پیشرفتهایی را باعث شده است که به وسیله نیازهای بیولوژیکی دیکته نشده اند. این پیشرفتها در قالب سنتها، نهادها و سازمانها؛ فرهنگ و مطبوعات؛ دستاوردهای علمی و مهندسی؛ و هنر متجلی میشوند. چنین نتیجه گیری میشود که فرد میتواند به نوعی زندگی خود را به وسیله رفتار خود تحت تاثیر قرار دهد و در این پروسه، خواستن و آگاهانه فکر کردن نقش ایفا میکنند.


انسان از بدو تولد بطور ذاتی دارای یک ساختار بیولوژیکی غیر قابل تغییر میباشد که این ساختار شامل انگیزه های طبیعی تعریف کننده گونه های متفاوت بشری است. علاوه بر این، در طول زندگی، هویت فرهنگی وی با تاثیرپذیری از جامعه شکل میگیرد. هویت فرهنگی در گذر زمان قابل تغییر است و به نسبت بسیار زیادی رابطه انسان و جامعه را معین میکند. علم انسان شناسی مدرن با پژوهش در فرهنگهای گذشته و مقایسه آنها ثابت کرده است که رفتار اجتماعی انسانها به نسبت بسیار زیادی تابع الگوهای فرهنگی وتشکیلاتی غالب در جامعه است. به همین علت انگیزه کسانی که در راه بهبودی زندگی انسان تلاش میکنند این است که انسانها به دلیل ساختار بیولوژیکی خود محکوم نشده اند که همدیگر را نابود کنند و یا اینکه سرنوشت بیرحم و محتومی در انتظار آنها باشد.


اگر از خود بپرسیم چگونه ساختار جامعه و رفتار فرهنگی تغییر یابند تا زندگی بشر به حداکثر ممکن رضایتبخش گردد، باید به این واقعیت آگاه باشیم که شرایط معینی وجود دارند که اصلاح آنها از عهده ما خارج است. همانطور که قبلا هم اشاره شد، طبیعت بیولوژیکی انسان، در عمل قابل تغییر نیست. علاوه بر این، در چند قرن اخیر پیشرفتهای آماری و تکنولوژیکی شرایط غیر قابل تغییری را ایجاد کرده اند. در دنیای نسبتا پر جمعیت امروز و نقش بی بدیل کالاها در ادامه زندگی، به یک لشکر عظیم نیروی کار و سیستم متمرکز کارآ نیاز است. زمان آنکه افراد و یا گروهای کوچک میتوانستند خودکفا باشند به سر رسیده است. اغراق آمیز نیست اگر گفته شود که بشر اکنون در حال استقرار یک جامعه جهانی تولید و مصرف میباشد.


بنا بر آنچه که گفته شد میتوان ریشه بحران کنونی را در چگونگی رابطه فرد و جامعه جستجو کرد. فرد بیش از هر زمانی به وابستگی خود به جامعه اگاه شده است. اما نه تنها این وابستگی را یک رابطه مفید، ارگانیک و حامی خود نمیبیند بلکه آنرا تهدیدی برای آزادیهای طبیعی و یا حتی منافع اقتصادی خود میبیند. علاوه بر این، حس خود محوری وی تقویت، و حس جامعه گرایانه اش که بطور طبیعی هم ضعیفتر هست، بشدت تضعیف میشود. همه انسانها، صرفنظر از موقعیتشان در جامعه از این روند رنج میبرند. انسانها - زندانیان خود محوری خود - احساس عدم امنیت، تنهایی و محروم بودن از لذتهای زندگی میکنند. انسان، اگر خود را وقف جامعه انسانی کند میتواند به زندگی هر چند کوتاه خود معنی ببخشد.


به نظر من منشا همه بدیها، هرج و مرج موجود در سیستم اقتصادی جامعه سرمایه داری امروز است. ما در مقابل خود یک جامعه تولیدی را نظاره گریم که اعضای آن بطور سیری ناپذیری در تلاش محروم کردن یکدیگر از ثمره کار جمعی – نه از طریق زور، بلکه از طریق قوانین جاری - هستند. به این ترتیب، مهم است که دریابیم که ابزار تولید مورد نیاز برای تولید کالاهای مصرفی و همچنین کالاهای مازاد در مالکیت خصوصی افراد قرار دارند.


در بحث جاری من «کارگران» را کسانی مینامم که در مالکیت ابزار تولید شریک نیستند – هر چند که این تعریف با مفهوم مرسوم معادل نیست. مالک ابزار تولید در موقعیتی است که میتواند نیروی کار کارگر را بخرد. کارگر، با بکارگیری ابزار تولید، کالاهای جدید تولید میکند که در مالکیت سرمایه دار قرار میگیرد. نکته اصلی رابطه بین ارزش واقعی کالایی است که کارگر تولید میکند و ارزش واقعی مزدی که دریافت میکند. مزد دریافتی کارگر نه با ارزش واقعی کالایی که تولید میکند بلکه با حداقل نیاز وی برای ادامه زندگی و میزان نیروی کار در جستجوی کار تعیین میشود. مهم اینست که بدانیم که حتی در تیوری هم مزد دریافتی کارگر با ارزش کالای تولید شده تعیین نمیشود.


بعلت رقابت بین سرمایه داران، پیشرفت تکنولوژی وافزایش روزافزون اردوی نیروی کار در جهت تولید انبوه با هزینه بسیار کمتر، سرمایه خصوصی در اختیار تعداد محدودی قرار میگیرد. در نتیجه پیشرفت تکنولوژی چنان الیگارشی سرمایه خصوصی ایجاد میشود که قدرت فوق العاده آن حتی توسط دمکراتیک ترین جامعه هم قابل کنترل نیست. و این یک حقیقت محض است، چونکه اعضای نهادهای قانونگذاری توسط احزاب سیاسی انتخاب میشوند، که به نوبه خود عمدتا توسط سرمایه داران خصوصی حمایت مالی میشوند و تحت تاثیر قرار میگیرند. این امر باعث میشود که انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان از هم فاصله بگیرند. در نتیجه نمایندگان مردم در حقیقت از منافع اقشار محروم جامعه بطور مؤثر دفاع نمیکنند. علاوه بر این، در شرایط کنونی، مالکان ابزار تولید مستقیم و یا غیر مستقیم منابع اصلی اطلاعات (مطبوعات، رادیو، آموزش) را در کنترل دارند. بنا بر این، برای یک شهروند بسیار مشکل و در حقیقت در بیشتر موارد کاملا غیر ممکن میشود که از حقوق سیاسی خود آگاهانه بهره بگیرد.


بنا بر این، سیستم اقصادی مبتنی بر مالکیت خصوصی سرمایه با دو ویژگی مشخص میشود: اول، ابزار تولید (سرمایه) در مالکیت سرمایه دار است؛ دوم، قرارداد کار بین کارگر و سرمایه دار آزادانه بسته میشود. مسلما، هیچ جامعه سرمایه داری بطور ناب وجود ندارد. باید در نظر داشت که کارگران، طی مبارزات طولانی و پیگیر سیاسی خود موفق شده اند نوعی از «قرارداد کار آزاد» را برای اقشار معینی از خود تضمین کنند. اما در مجموع، سیستم اقتصادی امروز تفاوت چندانی با سرمایه داری خالص ندارد.


امر تولید به هدف سوداندوزی انجام میگیرد نه به هدف تامین نیازهای جامعه. هیچ تضمینی وجود ندارد که همه کسانی که قادرند و مایلند کار کنند بتوانند شاغل شوند؛ تقریبا همیشه یک «لشکر عظیم بیکار» وجود دارد. کارگر همیشه در بیم از دست دادن شغل خود به سر میبرد. از آنجاییکه کارگران بیکار و کارگران با دستمزد پایین نمیتوانند یک بازار سودآوری را برای کالاهای تولیدی ایجاد کنند، تولید کالاهای مصرفی محدود میشود و پیامد آن فشار بیشتر بر دوش اقشار کم درآمد جامعه است. پیشرفت تکنولوژیکی غالبا به جای آسانتر کردن شرایط کار برای همه، باعث بیکاری روزافزون میشود. انگیزه سوداندوزی و رقابت بین سرمایه داران، عامل بی ثباتی در انباشت و کاربرد سرمایه میباشد که خود جامعه را به سوی رکود شدید سوق میدهد. رقابت لجام گسیخته باعث به هدر رفتن نیروی کار، و فلج کردن آگاهی اجتماعی افراد که قبلا به ان اشاره شد میشود.


فلج کردن آگاهی اجتماعی افراد را من مخرب ترین دستاورد سیستم سرمایه داری میدانم. کلیت سیستم آموزشی ما از این سیمای زشت سرمایه داری رنج میبرد. به دانش آموز نوعی اخلاق رقابتی اغراق آمیز القا میشود تا دانش اکتسابی خود را تنها برای موفقیت فردی خود در آینده مورد ستایش قرار دهد.


من متقاعد شده ام که برای از بردن این سیمای زشت سرمایه داری تنها یک راه وجود دارد، و آن استقراراقتصاد سوسیالیستی همراه با یک سیستم آموزشی با اهداف اجتماعی و سوسیالیستی میباشد. در چنین سیستم اقتصادی، ابزار تولید در مالکیت جامعه است و به شیوه برنامه ریزی شده بکار گرفته میشود. سیستم اقتصاد برنامه ای، تولید را بر اساس نیاز جامعه تنظیم میکند، کار را بین همه کسانی که توانایی کار کردن را دارند تقسیم میکند و معیشت همه مردان، زنان و کودکان را تضمین میکند. آموزش فردی، علاوه بر اینکه شکوفایی استعدادهای ذاتی را تشویق میکند، تلاش میکند تا به جای تکریم و ستایش قدرت و موفقیت فردی، احساس مسؤلیت نسبت به دیگر همنوعان در جامعه را ایجاد کند.


اما باید به یاد داشته باشیم که اقتصاد برنامه ای هنوز به معنی سوسیالیسم نیست. اقتصاد برنامه ای به خودی خود میتواند با استثمار کامل افراد همراه باشد. دستیابی به سوسیالیسم مستلزم حل مسایل بغرنج سیاسی ـ اقتصادی میباشد: چگونه ممکن است در سیستم متمرکز اقتصادی ـ سیاسی از رشد بوروکراسی و عواقب مخرب آن جلوگیری کرد؟ چگونه میتوان حقوق فردی را پاس داشت و دمکراسی را در مقابل بوروکراسی بیمه کرد؟


شفافیت بخشیدن به اهداف و مشکلات سوسیالیسم در دوران گذار حایز اهمیت بسیار بالایی است. در شرایطی که، بحث آزاد در مورد معظلات جامعه بشری به تابویی تبدیل شده است، من فکر میکنم شروع کار این مجله میتواند خدمت قابل ملاحظه ای به افکار عمومی باشد.

+ نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه دهم خرداد 1391 و ساعت 23:37 |
عوعوی سگان شما هم بگذرد

هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد / هم رونق زمان شما نيز بگذرد

ای تيغ تان چو نيزه برای ستم دراز / اين تيزی  سنان شما نيز بگذرد

اين نوبت از کسان به شما ناکسان رسيد / نوبت ز ناکسان شما نيز بگذرد

بيش از دو روز نبود ازآن ِدگر کسان / بعد از دو روز از آن شما نيز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع / اين گرگی ی شبان شما نيز بگذرد

باد خزان نکبت ايام ناگهان / بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد

بر تير جورتان ز تحمل سپر کنيم / تا سختی ی کمان شما نيز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خويشتن / تاثير اختران شما نيز بگذرد

اين بوم محنت از پی آن تا کند خراب / بر دولت آشيان شما نيز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد / بيداد ظالمان شما نيز بگذرد

آن کس که اسب داشت ، غبارش فرو نشست / گرد سم خران شما نيز بگذرد

در مملکت، چو غرش شيران گذشت و رفت / اين عوعوی سگان شما نيز بگذرد

+ نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 و ساعت 21:11 |



نامه مارکس به پدرش در تییر( ۱۸۳۷)، برلین ۱۰ نوامبر


پدر عزیز،
لحظاتی در زندگی هر انسان وجود دارد که شبیه به سر حدهای مرزی اند، نقاطی که پایان یک دوره و در همان حال بروشنی بر مسیر نوینی در زندگی دلالت دارند.
در چنان لحظه تحول ما ناگزیریم افکارمان را با تیزی چشم عقاب برای برانداز کردن گذشته و حال بکار گیریم تا به موقعیت واقعی خود آگاه شویم. در حقیقت خود تاریخ جهان نیز مایل است به این شیوه به گذشته نگاه کند، یعنی بایستد و با دقت و وسواس و موشکافی موقعیت فعلی و گذشته اش را بررسی کند. تاریخ جهان در چنین بازبینی هائی اغلب به صورت وضعیت رکود و یا سیر قهقرائی بازتاب می یابد، در صورتی که، همانطور هم که سیر واقعی تاریخ نشان داد، این وضعیت شبیه به حالتی است که این تاریخ جهان همچون یک شخص به صندلی اش تکیه داده است و دارد گذشته ها را مرور می کند تا خودش را بازیابد و از نظر ذهنی فعالیت کنونی خود را درک کند، انگار دارد افکار خود را جمع و جور میکند.
به این ترتیب در چنان لحظاتی انسان، به حالتی شاعرانه و بشدت عاطفی دچار میشود، چرا که هر تناسخ و دگرگونی بخشا از آخرین تکه های یک اثر هنری و بخشا، مدخل و نوید دهنده شعر عظیم و جدیدی است. تلاشی برای رسیدن به یک فرم قوام یافته در رنگهای درخشان است که با همدیگر ادغام و ترکیب شده اند. با وجود این، ما مایلیم که خاطراتمان را از آن دورانهائی که در آن زندگی کرده ایم بازسازی و مرور کنیم به این منظور که انگیزه های فعلی ما آن تجارب گذشته را در مواجهه با موقعیتی که در کردار کنونی مان از دست داده ایم، اعاده کند. و این در کدام مکان مقدس و در چه مامن آرام بخشی  متصور است، جز قلب پدر و مادر، این با رحم ترین قاضی ها، این نزدیکترین سمپاتها، این خورشید عشق که آتش گرمی بخش آن مرکز ثقل و قوت قلب ما برای شروع هر کار سخت و بدیع و بی پیشینه ای است؟  آیا  اصلاحیه و بخشودگیها در مقابل آنچه که قابل رد و مورد سرزنش اند، انتظارات زیاده خواهانه و توقعات افراطی نیستند؟ آیا بهتر نیست که بجای سرزنش خود، در موقعیتی ظاهر شد که وضعیت پایه ای پدیده ها و  بنیادهائی که آنها را ضروریت داده است، توضیح داد و بیان کرد؟ چگونه، حداقل، بازی بد سرنوشت اتفاقات تصادفی و اشتباهات فکری و روشنفکرانه میتواند از تمایلات یک قلب نارسا و بیمار خود را فراری دهد؟    
از این رو، پدر عزیزم، وقتی اکنون نگاهی به سیر رویدادها در آن زمان می اندازم تا نامه بسیار عزیز تو را از امز( EMS ) پاسخ بدهم اجازه میخواهم مرور بر وضعیت خود را به روشی انجام بدهم که زندگی را در کلیت آن نگاه میکنم، به عنوان بیان فعالیت و فعل و انفعالات فکری و روشنفکرانه ای که در تمام جهات، در علم، هنر و مسائل شخصی در جریان است.
وقتی تو را ترک کردم، دنیای جدیدی بروی من گشوده شد، دنیای عشق، که در واقع در ابتدا یک عشق سودائی و حریص و دلتنگی برای یک اتفاق غیر ممکن و مایوسانه بود. حتی سفرم به برلین، که میتوانست در بالاترین درجه من را خوشحال کند و میتوانست اشتها و رغبت و احساس من را برای درک طبیعت تحریک کند و الهام بخش آن باشد، من را سرد کرد.  در واقع، این سفر شدیدا بی روحیه ام کرد، بخاطر اینکه صخره هائی که دیدم بیشتر از روح من خارا و غیر قابل تسخیر نبودند. شهرهای بزرگ بیشتر از خون من سرزنده و جوشان نبودند، غذای رستورانها گران تر و از این نظر، "غیر قابل هضم" تر نبودند در مقایسه با انبان خیالاتی که من با خودم حمل میکردم، و بالاخره برای من هیچ اثر هنری زیباتر از "جنی"  موجود نبود.
بعد از ورودم به برلین، تمام روابط تاکنونی ام را قطع کردم، به ندرت و با بی میلی به دیدار کسی میرفتم و سعی کردم که خود را با علم و هنر مشغول کنم.
طبق روال ذهنی و فکری ام در آن زمان، شاعری و شعر و موزیک، دستکم نوع شاد و دم دست آن،  اولین مساله مورد علاقه ام بود. اما با توجه به برخورد و موضع من و نیز کل ماجرای گذشته ام، این مشغله تماما ایدآلیستی بود. بهشت و آسمان من، هنر من، همچنان عشق دور دستم، برایم غیر قابل دسترس بود. هر چیز واقعی برای من به شکل مبهم و غبارآلود در آمد و  هر چیزی که مه آلود است، مرز و حدود مشخصی ندارد. تمام اشعار اولین سه دفترچه ای که برای جنی فرستادم با حمله به زمان ما مشخص اند، بیان نصف و نیمه و  درهم ریخته احساسات اند. هیچ چیز طبیعی، و سر جای خود نیست و هر چیزی از تابش نور ماه ساخته شده است، در تضاد کامل بین آنچه که هست و آنچه که باید باشد، انعکاس پرطمطراق و عبارت پردازانه افکار بجای بیان شاعرانه آن اند. اما در عین حال، همین وضعیت مه آلود، شاید گرمای معینی از احساسات و کنکاش برای آتش شاعرانه را هم تصویر کند. تمام حسرتها و دلتنگی هائی که حد و مرزی ندارند در چنین فضائی خود را در اشکال مختلف به نمایش در می آورند و به این ترتیب ساخت و "ترکیب" شاعرانه را به شلختگی و "درهم ریختگی" شاعرانه مبدل میکنند.
شعر و شاعری، با اینحال، می توانست و می بایست فقط یک وجه تکمیلی و یا سرگرمی باشد؛ من می بایست حقوق میخواندم و فراتر از آن، این اشتیاق را داشتم که با فلسفه کشتی بگیرم. این دو جنبه از فعالیت و مشغولیتم چنان به همدیگر مرتبط بودند که از طرفی من هاینه سیوس (Heineccius)، ثیباوت (Thibaut ) و منابع خود را تماما به شیوه بیشتر شبیه به بچه محصل و غیر انتقادی مرور کردم و به این ترتیب، برای مثال، اولین دو کتاب پاندکت (Pandect) را به آلمانی ترجمه کردم، و از طرف دیگر، سعی کردم که فلسفه حقوق که تمام حوزه مربوط به حقوق را بپوشاند، با دقت بشناسم و تجزیه و تحلیل کنم و نتایج آنرا آماده کنم. من نتیجه کارهایم را با پیشگفتاری حاوی برخی احکام متافیزیکی از طریق معرفی مساله و در ادامه این کار ناخوشایند به تهیه کتابی در باره حقوق عمومی که ۳۰۰ صفحه را در برمیگرفت، رسیدم. 
اینجا، مقدم بر هر چیز، همان تناقض بین آنچه که هست و آنچه که باید باشد، تناقضی که از مشخصات ایدآلیسم است، به عنوان نقیصه ای جدی سر برآورد. نقیصه ای که منشا تقسیم نادرست و بیهوده ذهن- ماده، ( فاعل- موضوع کار) است. پیش از همه، در این رابطه آن چیزی در این تناقض تظاهر یافت که من با خوشحالی آنرا متافیزیک حقوق نامیدم، یعنی پرنسپهای اساسی، بازتاب و تعاریف از مفاهیم جدا و منفک از تمام قوانین واقعی و جدا از هر شکل واقعی قانون، آنچنانکه در مورد فیچه (Fichte) روی داده است، با این تفاوت که در مورد من این انفکاک فقط مدرن تر و البته سطحی تر و کم مایه تر بر من آشکار شدند. اینجا در ابتدا مانع برای درک و رسیدن به حقیقت آن شکل غیر علمی دگماتیسم ریاضی بود که در آن از جهات و زوایای مختلف در مورد موضوع بحث میشود و بارها حول آن چرخ زده میشود، بدون اینکه شکل گیری خود مساله مورد بحث به عنوان پدیده ای زنده که در جهات مختلف رشد میکند، مورد توجه باشد. یک مثلث به ریاضی دان دورنما و چشم انداز یک ساختمان و صحت یک ارزیابی واقعی را میدهد، در حالی که این حقیقت برای او به عنوان یک تصور و مفهوم انتزاعی باقی می ماند و به هیچ چیز دیگری متحول نمیشود. این (تصویر انتزاعی از مثلث) ناچار است در کنار چیز دیگری قرار گیرد، سپس موقعیت های دیگری را بخود میگیرد و این تنوعی که به آن اضافه شده است، به آن تصویر انتزاعی روابط و حقیقتهای مختلف را میدهد. از سوی دیگر، در بیان کنکرت و مشخص جهان زنده ایده ها، که بطور نمونه وار در قانون، دولت، طبیعت، و فلسفه بطور کلی، بیان میشوند، خود موضوع باید در توسعه و تکامل خود مطالعه شود، تقسیمات دلبخواهانه نباید انجام شود، خصائل عقلائی و منطقی خود موضوع و خود مساله مورد بحث به عنوان پدیده ای( چیزی) که تناقضات اش در خود آن نهفته است و وحدت اش را در خودش می یابد، در نظر گرفته شود.
سپس، و در قدم بعد، فلسفه قانون مطرح شد. به این معنی که طبق دیدگاههای من در آن زمان، بررسی توسعه ایده ها در قوانین  مثبت رومی، انگار که قوانین مثبت در ارزیابی و انعکاس ذهنی از آن( منظورم در شکل معین کارکرد ویژه آن به صورت خالص و محض نیست) میتواند همواره با شکل گیری مفهوم از قانون متفاوت بوده باشد. بررسی بخش اول، با اینحال،  باید انجام شود.
از این فراتر، من این بخش را به تئوری قانون رسمی و تئوری قانون مادی تقسیم کرده بودم. اولی، یعنی تئوری قانون رسمی، شکل محض و خالص سیستم در تسلسل و روابط درونی آن، تقسیمات فرعی و مفاد آنهاست، در حالی که دومی، یعنی تئوری قانون مادی، از طرف دیگر، با هدف توضیح محتوا و اینکه شکل چگونه در محتوا جا داده شده است، میپردازد. این اشتباهی بود که من در ارتکاب آن با آقای و. سیوینگی (Herr v. Savigny) سهیم بودم، آنطوری که بعدا در کتابهای آموزشی او در باره مالکیت کشف کردم، تنها تفاوت این بود که او اصطلاح تعریف فرمال از مفهوم را: "یافتن مکانی است که این یا آن تئوری در سیستم  رومی (تخیلی) اشغال میکند"، و تعریف مادی این است: "تئوری محتوای مثبتی است که رومی ها به یک مفهوم تعریف شده به این شیوه، منتسب کرده اند"، در حالی که برداشت من از فرم معماری ضروری فرمولسازیهای ذهنی بود و با تعریف مادی، منظورم کیفیت ضروری این فرمولاسیون ها بود. اشتباه در این باور وجود دارد که ماده و شکل میتوانند و باید جدا و منفک از یکدیگر تکامل یابند، و به این ترتیب من یک فرم واقعی را بدست نیاوردم، بلکه به چیزی شبیه به یک میز رسیدم که من بعدا در کشوهای آن ماسه ریختم. 
مفهوم در واقع حلقه ارتباطی بین فرم و محتواست. در بررسی فلسفی قانون، بنابراین، یکی باید از دیگری برخاسته شود، در واقع، فرم باید فقط ادامه محتوا باشد. از این رو، من به تقسیم ماده رسیدم بطوریکه برای تحلیلگر آن کلاسه کردن سطحی طرح آن در ساده ترین شکل،  ممکن شود. اما این روشی بود که در آن روح و حقیقت قانون ناپدید شد. همه قوانین به قوانین قراردادی و غیر قراردادی تقسیم شدند. به منظور اینکه این را روشن تر کنم، من در آزادی کامل نقشه و طرح تقسیم jus publicum   که همچنین در بخش فرمال بررسی شده است، را در مقابل خود پهن کردم.*
اما من چرا باید صفحاتی را با چیزهائی پر کنم که خودم آنها را رد کرده ام؟ کل قضیه در تقسیمات سه گانه اشباع شده است، و در عبارات پرطمطراق و کسل کننده نوشته شده اند. مفاهیم رومی در بربری ترین شکل آن مورد سوء استفاده قرار گرفته اند تا آنها را با زور در سیستم من بچپانند. از طرف دیگر، در این مسیر من یک تصویر عمومی از مادی و حلقه های رابط به آن  را گرفتم، حداقل خطوط معینی از آن را.
در پایان بخش مربوط به قانون مادی شخصی، من جعلی بودن کل مساله را دیدم، طرح مبنائی که کانت در محدوده های آن قرار دارد، اما در عمل از آن محدوده ها منحرف میشود. و به این ترتیب بار دیگر برای من روشن شد که راه عبور دیگری جز فلسفه وجود ندارد. به این طریق من با یک آگاهی خوب قادر شدم که یک بار دیگر خود را در آغوش او( فلسفه) بیاندازم، و من طرح یک سیستم نو اصول متافیزیک را تدوین کردم. اما در استنتاج و نتیجه آن یکبار دیگر مجبور شدم که اقرار کنم من اشتباه کرده ام، شبیه به تمامی تلاشهای قبلی ام.
در رابطه با این تلاشهایم، عادتی را در پیش گرفتم که از تمام کتابهائی خواندم، تکه هائی استخراج کنم، برای مثال از کتاب " laokoon " نوشته لیسنگ ( Lessing )، از کتاب " Solger " به نام اروین ( Erwin )، "تاریخ هنر" اثر وینکلمن ( Winckelmann )، "تاریخ آلمان" نوشته لودن ( Luden ) و همزمان برداشتهای خودم را از آن کتابها یادداشت کنم. در همان حال من کتاب " Germania " نوشته تاسیتوس ( Tacitus ) را ترجمه کردم و شروع کردم که خودم انگلیسی و ایتالیائی را، یعنی با چشم پوشی از گرامر آنها، یاد بگیرم؛ اما در این رابطه هنوز به جائی نرسیده ام. من همچنین کتاب قانون جزا نوشته کلاین ( Klien ) و سالنامه های او را و نیز، هرچند جسته گریخته، متاخرترین ادبیات را خواندم.
در پایان ترم، "رقصهای الهه شعر" و "موسیقی خدای جنگل" را سرودم. در آخرین کتاب تمرین که برای تو فرستادم(عقرب و فلیکس) ایدآلیسم در روحیه غیر ارادی نفوذ میکند و درامای خارق العاده اما ناموفق ( Oulanem ) سرانجام تماما دگرگون میشود و تبدیل به هنر صرفا فرمال میشود، عمدتا بدون اهدافی که که از آنها الهام بگیرد و بدون هیچ نشانه ای از فکر.
با اینحال این آخرین شعرها، انگار شبیه به یک ضربه جادوئی، که اولین تاثیر آن گیج کننده بود، من را به دنیای پر زرق و برق شاعری برد، تو گوئی دارم به یک قصر دست نیافتنی و افسانه ای وارد میشوم، و تمام آثارم بر باد فنا رفت!
در خلال ترم اول با این مشغله های کوناگون درگیر بودم، بسیار شبها را با بیخوابی به صبح رساندم و جنگهای بسیاری کردم و  هیجانات زیاد درونی و بیرونی را از سر گذراندم. اما در آخر چیزی دستگیرم نشد، و از آن فراتر، من از طبیعت، هنر و جهان غافل شدم و درم را بروی دوستانم بستم. نکاتی را که فوقا گفتم به نظر میرسد بوسیله جسمم فرموله شده اند. یک دکتر به من توصیه کرد که به دهات بروم و به این ترتیب برای اولین بار تمام طول شهر را طی کردم تا به دروازه آن و از آنجا به استرالو( Stralow ) رفتم. هیچ خبر نداشتم که من از یک آدم رنجور و کم بنیه به مردی قوی و نیرومند و عضلانی تبدیل میشدم.
پرده افتاده بود، مقدس ترین مقدسها ترک برداشت و بزیر افکنده شد، خدایان جدیدی میبایست ساخته شوند.
به هر حال من، که از ایدآلیسم تغذیه کردم و آنرا با ایدآلیسم کانت و فیچه مقایسه کرده بودم به نقطه ای رسیدم که ایده را در خود واقعیت جستجو کنم. اگر قبلا خدایان بر فراز زمین  منزل کرده بودند، اکنون آنان مرکز زمین شدند.
من تکه هائی از فلسفه هگل را خوانده بودم، ملودی زمخت و بی تناسب آن من را جذب نکرد. یک بار دیگر میخواستم به دریا شیرجه بروم، اما با این تمایل قطعی و این حقیقت اثبات شده برای من که طبیعت فکر به همان اندازه ضروری، کنکرت و تثبیت شده است که طبیعت جسم و بدن. هدف من دیگر تمرین شگردهای شمشیر بازان نبود، بلکه قصد داشتم مرواریدهای اصل را جلو نور آفتاب بگیرم.
من دیالوگی در حدود ۲۴ صفحه با این عنوان نوشتم: " (اسطوره) کلینثس (Cleanthes )**، یا نقطه شروع  تداوم ضروری فلسفه". اینجا هنر و علم که کاملا از یکدیگر منفک شده بودند، به درجاتی وحدت کرده بودند و من مثل یک سیاح قوی بنیه اصل مساله را در مقابل خود گذاشتم، یعنی یک ارزیابی فلسفی دیالکتیکی الهیات، در آن شکلی که ایده را در خود ایده بیان میکند، چه به عنوان مذهب، چه در تبیین طبیعت و یا تاریخ. آخرین فرضیات من، آغاز سیستم هگلی بود. و این کار به درجاتی من را به آشنائی با علوم طبیعی کشاند:  شلینگ( Schelling )، و تاریخ. این کار که موجب شد که من مداوما مغزم را چکش کاری کنم و چنان نوشته شده است( چرا که قرار بود منطق جدیدی باشد) که حتی خود من به سختی میتوانم  هنگامی که به آنها فکر میکنم، خود را جمع و جور کنم. این کار، عزیزترین فرزندم، زیر نور مهتاب، شبیه به یک آژیر خطر دروغین من را به آغوش دشمنانم می سپارد.  
این حالت کوفتگی  و خمودگی برای چند روزی من را از فکر کردن ناتوان کرد، دیوانه وار دور باغ نزدیک به آب کثیف سپری ( Spree )، که میگویند " روح را شستشو میدهد و چای را کم رنگ"، میچرخیدم. من حتی همراه با صاحبخانه ام به گردش و شکار رفتم، سپس با عجله بسوی برلین شتافتم و هر علاف و بیکاره گوشه های خیابانها را در آغوش گرفتم.
به فاصله کوتاهی پس از آن من فقط دنبال مطالعات مثبت رفتم: مطالعه "مالکیت" سیویگنی (savigny)، "قوانین جزا" از فوئر باخ( Fuerbach)  و گرولمان(grolmann)، کتاب کرامر(Cramer ) به نام de verborum significatione، مجموعه قوانین (pandect) اثر ونینگ- اینگن هایم ( Wenning-Ingenheim)، ( Doctrina pandectarum) نوشته مولن بروخ (Mühlenbruch) که هنوز روی آن کار میکنم، و بالاخره برخی عناوین از لاوترباخ( Lauterbach)، در باره روشها و آئین های مدنی و در راس آنها قواعد مربوط به شرعیات، که بخش اول آنرا از نوشته گراتین (gratian ) با عنوان ( Concordia discordantium canonum)  را تقریبا تماما خوانده ام و برخی قطعات را از آن استخراج کرده ام، و همچنین متمم آن (Lancelotti's Institutiones). سپس من "خطابه" ارسطو را ترجمه کردم و کتاب (de augmentis scientiarum) اثر فرانسیس بیکن معروف را خواندم، مدت نسبتا زیادی را با آثار ریماروس (Reimarus) که کتاب او در مورد غریزه هنری حیوانات برایم دلچسپ بود و همچنین با قوانین آلمان دست و پنجه ای نرم کردم، البته تا آن حد که مروری بر قوانین شرعی و کلیسائی پادشاهان مناطق قدیمی و دوک نشین جنوب آلمان و نامه های پاپ به آنان انجام داده باشم. 
پدر عزیزم همانطور که برایت نوشتم دلواپسی از مریضی جنی و بیهودگی و بی ثمری کارهای فکری خودم و به دلیل خون جگر شدن در نتیجه اینکه من نظرات و دیدگاهی را به عنوان شاخص و راهنما و معبود خود انتخاب کردم که از آن متنفر شدم، من مریض شدم. وقتی حالم کمی بهتر شد، همه اشعارم و سرخط داستانها را سوزاندم، چرا که تصور میکردم که کلا از آنها دست برداشته ام، که تاکنون دلیل دیگری برخلاف این برداشتم را ندیده ام.
وقتی مریض بودم، هگل  و مهمترین مبانی فکری و اعتقادی او را از اول تا پایان شناختم. در خلال جلساتی که با دوستان در استرالو( Stralow) داشتم با یک کلوپ دکترها آشنا شدم که برخی از مدرسین و سخنرانان دانشگاه و نزدیکترین دوست برلینی من، دکتر روتنبرگ ( Rutenberg ) را در برمیگیرد. اینجا برعکس، عقاید متضاد زیادی بیان شدند، و من بیشتر و محکمتر به تاریخ مدرن فلسفه جهان گره خوردم، کاری که فکر کرده بودم از آن فرار کنم. اما اینجا تمام صداهای پر محتوا ساکت کرده میشدند و من بحقیقت نیش خشمگین یک طنز را احساس کردم، طنزی که بسادگی و پس از اینکه خیلی چیزها نفی و رد شده بودند، اتفاق می افتد. بعلاوه، سکوت جنی هم بود، و من نمیتوانستم تا وقتی که خودم را نوسازی نکرده ام و به دیدگاههای دانش و علم معاصر دست نیافته ام، آرام بگیرم آنهم از طریق معدود تولیدات بدی مثل( The visit)،  و غیره.
پدر عزیز، من شاید اگر تمام ترم آخر را در جزئیات توضیح نداده ام و سایه روشنهائی را حفظ کرده ام، معذرت میخواهم، دلیل این نرفتن به جزئیات، اشتیاق من برای سخن گفتن در مورد زمان حال است.
آقای و. چامیسو(Herr v. Chamisso ) یادداشت مهمی را برایم فرستاد که در آن مرا مطلع کرده بود که "متاسفانه نمیتواند نوشته و کارهای من را در سالنامه * Deutscher Musenalmanach، منتشر کند، چرا که مدتها قبل چاپ شده است".  من البته این را با دل آزردگی هضم کردم. کتابفروشی ویگاند( Wigand ) نقشه و طرح من را برای دکتر شمیت ( Schmidt) انتشاراتی موسسه ووندر ( Wunder)، که در تجارت پنیرهای خوب و ادبیات بد فعالیت دارد، فرستاده است. من نامه او را ضمیمه کرده ام، اما دکتر شمیت هنوز پاسخی نداده است. با وجود این من از طرح خود بهیچوجه نمیخواهم دست بردارم، مخصوصا به این دلیل که شخصیتهای هنردوست مکتب هگلی قول داده اند که با کمک مدرس و سخنران دانشگاه،  باوئر( Bauer)، که نقش زیادی در میان آنان دارد، و همکارم دکتر روتنبرگ با من همکاری کنند.
پدر عزیزم، در رابطه با مسائل اقتصادی، من اخیرا با یک کارشناس مسائل حقوقی، شمیدتانر(Schmidthanner) آشنا شدم و او من را راهنمائی کرد که بعد از امتحانات سال سوم حقوق به عنوان مشاور حقوقی در این زمینه کار کنم، کاری که با سلیقه من بیشتر همخوان است، چرا که در میان کارهای مدیریت علمی، من بیشتر فعالیتهای حقوقی را ترجیح میدهم. این جنتلمن به من گفت که خود او و بسیاری دیگر در دادگاه عالی منطقه ای وستفالیا (Westphalia ) ظرف سه سال توانسته اند به سادگی به مقام کارشناس حقوقی ارتقا یابند، طبعا با تلاش سخت، دلیلش هم این است که این موقعیت ها مثل برلین و سایر جاها  شدیدا اشغال شده و تقسیم شده نیستند. اگر بعدا به عنوان یک کارشناس حقوقی انسان درجه دکترا بگیرد، دورنمای گرفتن یک پست اضافی و فوق العاده به عنوان یک پرفسور روشن تر است، همانطور که در مورد آقای گرتنر (Gärtner ) در بن اتفاق افتاد، کسی که اثر متوسطی در باره قانونگذاریهای محلی نوشت و بجز آن فقط به عنوان کسی که به مکتب حقوقی هگل تعلق دارد شناخته شده است. اما پدر بسیار عزیزم، آیا بهتر نخواهد بود که در مورد همه این مسائل از نزدیک و بطور شخصی حرف بزنیم؟ وضعیت ادوارد(Eduard)، مریضی مادر عزیزم، وضع ناجور سلامت خود تو، که امیدوارم جدی نباشد، همه اینها من را وادار میکنند که در آمدن بسوی تو عجله کنم و چه بسا این عوامل این سفر را ضروری کرده است. من هم اکنون میتوانستم آنجا باشم اگر تردیدی در رضایت و اجازه شما  نبینم.
پدر بسیار بسیار عزیزم، باور کن که هیچ تمایل خودخواهانه ای محرک من نیست، گرچه دیدن دوباره جنی برای من نعمتی است، اما افکار و تصوراتی من را حرکت میدهد و تشویش و فکری هم وجود دارد که من نمیتوانم آنرا بیان کنم. از بسیاری جهات برداشتن این قدم برای من سخت است، اما همانطور که تنها زیبای من جنی مینویسد، این ملاحظات در مقابل انجام وظایفی که مقدس اند، هیچ نیستند. با همه اینها، پدر عزیزم، هر تصمیمی که میگیرید، از شما خواهش میکنم که این نامه یا حداقل این صفحه از نامه را به مادر فرشته من نشان نده. رسیدن ناگهانی من ممکن است به بهبود این مادر گرانقدر و عظیم کمک کند.
نامه من به مادرم مدتها قبل از دریافت نامه عزیز جنی نوشته شده است، و بنابراین شاید من ناشیانه در باره مسائل زیاده گوئی کرده ام و یا اینکه خیلی مناسب نبود.
به این امید که ابرهائی که بر خانواده من سایه انداخته اند، کنار بروند و امکان و شانس داشته باشم که غمها را با شما تقسیم کنم و همراه با شما گریه کنم، به این امید که وقتی در کنار شما خواهم بود بتوانم عشق و علاقه قلبی ام را به شما اثبات کنم و نشان بدهم، کاری که در بیان آن بسیار ناشی هستم، به این آرزو که شما پدر همیشه عزیزم حالت بسیار تهییجی افکارم را در نظر بگیرید، و به این امید که من را بخاطر حساسیت قلبی که در میان هیجانات روحی محاصره شده است، میبخشید، و به این امید که شما سلامت و بهبود کامل خود را بازیابید که بتوانم با تمام توان شما را در آغوش بگیرم.    
پسر همواره عاشق و دوستدار شما
کارل
لطفا پدر عزیز، بد خطی و شیوه بد نگارش نامه را بر من ببخش، ساعت ۴ بامداد است و شمع تماما سوخته است و چشمانم کدر شده اند و بی تابی و بی قراری بر من چیره شده است، من از آرام کردن امواجی که ذهنم را پوشانده است، تا زمانی که در کنار شما که برایم عزیز هستید، نباشم، عاجزم.
لطفا سلام من را به جنی عزیز و گرامی ام برسان. من تا حال نامه او را دوازده بار خوانده ام و همیشه در آن گوشه های خیره کننده تازه ای کشف میکنم. از هر نظر، از جمله در سبک نگارش، این زیباترین نامه ای است که توسط یک زن نوشته شده است.
----------
*. این طرح و نقشه از متن به زیر نویس انتقال یافته است.
I
jus privatum
II
jus publicum
I. jus privatum
a) Conditional contractual private law.
b) Unconditional non-contractual private law.
A. Conditional contractual private law
a) Law of persons; b) Law of things; c) Law of persons in relation to property.
a) Law of persons
I. Commercial contracts; II. Warranties; III. Contracts of bailment.
I. Commercial contracts
۲. Contracts of legal entities (societas). ۳. Contracts of casements (locatio conductio).
۳. Locatio conductio
l. Insofar as it relates to operae.
a) locatio conductio proper (excluding Roman letting or leasing);
b) mandatum.
۲. Insofar as it relates to usus rei.
a) On land: usus fructus (also not in the purely Roman sense);
b) On houses: habitatio.
II. Warranties
l. Arbitration or conciliation contract; ۲. Insurance contract.
III. Contracts of bailment
۲. Promissory contract
۱. fide jussio; ۲. negotiorum gestio.
۳. Contract of gift
۱. donatio; ۲. gratiae promissum
b) Law of things
I. Commercial contracts
۲. permutatio stricte sic dicta.
۱. permutatio proper; ۲. mutuum (usurae), ۳. emptio venditio.
II. Warranties
pignus.
III. Contracts of bailment
۲. commodatum; ۳. depositum
**. Cleanthes که در فاصله سال ۳۳۰ تا ۲۳۰ قبل از میلاد زندگی کرد بعد از زنو (Zeno)، دومین مدافع مکتب فلسفی معروف به رواقیون ( تارکین دنیا و تهذیب روح و دوری جستن از لذت و ...) در آتن بود. در حقیقت بر بنیادهای این مکتب فلسفی است که مذهب مسیح شکل گرفت. کلمه کلینتز در فرهنگ تزاروس مترادف اسطوره نیز هست.

***. این سالنامه که خط مشی لیبرالی داشت در لایپزیک و از سال ۱۸۲۹ منتشر میشد.

اولین بار در شماره ۱ Die Neue Zeit، ۱۸۹۷، متشر شده است.
ماخذ: مجموعه آثار مارکس و انگلس(MECW ) در اینترنت، جلد اول،  در آدرس:
http://marxists.org/archive/marx/works/cw/index.htm
ترجمه توسط: ایرج فرزاد، مارس ۲۰۱۰

+ نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 و ساعت 20:59 |

مهدی اخوان ثالث ( م . امید )




















+ نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 و ساعت 23:43 |
پند

بخز در لاکت ای حیوان! که سرما

نهانی دستش اندر دستِ مرگ است.

مبادا پوزه ات بیرون بماند!

که بیرون برف و سرما و تگرگ است

 

نه قزّاقی،نه بابونه، نه پونه،

چه خالی مانده سفره ی جو کناران!

هنوز ای دوست، صد فرسنگ باقی است

ازین بیراهه تا، شهرباران.

 

مبادا چشمِ خود بر هم گزاری!

نه چشم اختر است این؛چشم گرگ است.

همه گرگند و بیمار و گرسنه

بزرگ است این غم، ای کودک!بزرگ است.

 

از این سقف سیه دانی جه بارد؟

خدنگِ ظالم سیراب از زهر.

بیا تا زیر سقف می گریزیم

چه در جنگل، چه در صحرا،چه در شهر.

 

زبس باران وبرف و باد و کولاک،

زمان را با زمین گویی نبرد است.

مبادا پوزه ات بیرون بماند!

بخز در لاکت ای حیوان! که سرد است. 

م.امید


+ نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 و ساعت 23:32 |
نان شب

یاد دارم در غروبی سرد سرد          می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد میزد: کهنه قالی میخرم             دست دوم جنس عالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم             گر نداری کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست        عاقبت آهی کشید وبغضش شکست

اول ماه است و نان درسفره نیست     ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟

بوی نان تازه هوشش برده بود          اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید        گفت : آقا سفره خالی می خرید ؟

+ نوشته شده توسط پارسا در جمعه هجدهم آذر 1390 و ساعت 23:14 |

زندگي نامه فدایی خلق خسرو گلسرخي

 

خسرو گلسرخي شاعر و نويسنده مردمي در روز دوم بهمن 1322 در شهر رشت متولد شد . نام پدرش قدير بود كه گلسرخي در سن 5/1 سالگي اين تكيه گاه را از دست داد . مادرش بانو شمس الشريعه وحيد نام داشت كه بعد از مرگ همسرش، خسرو و برادر دو ساله اش فرهاد را نزد پدرش حاج شيخ محمد وحيد كه در قم مي زيست برد. وحيد مرد مبارزي بود كه در كنار ميرزا كوچك خان جنگلي در نهضت جنگل جنگيده بود و بالطبع هنوز هم همان روحيه مبارزه در وجودش بود خسرو توسط چنين مبارزي تعليم ديد و تحت تاثير نظرات او قرار گرفت حتي شعرهايي به نام جنگلي ها و دامون در اين رابطه گفت (دامون به معني پناهگاه و انبوهي سياهي جنگل است). در سال 1341 پدر بزرگش فوت كرد آن زمان خسرو دوران تحصيل ابتدايي و متوسطه را در مدارس حكيم سنايي و حكيم نظامي به پايان رسانده بود و بعد از فوت پدربزرگش مي بايست چرخ معاش خانواده را بگرداند او و برادرش فرهاد به تهران عزيمت كردند و در خانه اي كوچك در محله امين حضور سكني گزيدند او روزها كار مي كرد و شب ها درس مي خواند. خسرو در اين سالها از ادبيات نيز غافل نبود در طي اين سالها اشعار و مقالات و نقدهاي بسيار بر آثار ادبي از سوي او با نام هاي غير واقعي و مستعاري چون دامون – خ ، گ – بابك رستگار – افشين راد – خسرو كاتوزيان به چاپ رسيد در اين زمان گلسرخي، با آموختن زبان فرانسه به طور كامل و زبان انگليسي در دوره دانشگاهي، دست به ترجمه هاي ادبي نيز مي زد.كار جدي او در شعر از سال 45 شروع شد. در سال 48 با عاطفه گرگين شاعر و نويسنده همفكرش ازدواج كرد زندگي در كنار عاطفه و تاثير پذيري از افكار او آثار گلسرخي را غني تر كرد بطوري كه دوران شكوفايي فكري و خلاقيت او در مطبوعات در سالهاي 48 تا 52 مي باشد البته هيچ اثري از خسرو در زمان حياتش، به جز آنچه در مطبوعات و جنگ ها انتشار يافت به صورت كتاب چاپ نشد. تنها چيزي كه ميتوان به عنوان كتاب چاپ شده در ميان نوشته هاي او سراغ گرفت، مقاله اي ست با عنوان ” سياستِ هنر، سياستِ شعر” اين مقاله براي اولين بار به صورت جزوه از سوي انتشارات (كتاب نمونه) به مديريت بيژن اسدي پور انجام گرفت. اما بعدا” كاوه گوهرين مجموعه آثار خسرو را در دو مجموعه به نام هاي ”دستي ميان دشنه و دل” و ” من در كجاي جهان ايستاده ام” چاپ كرد كه اين دفتر نيز در آن است. خسرو براي چاپ كتابهايش با (كتاب نمونه) قرارداد بسته بود كه به انجام نرسيد و بعدها يكي از اين دو مجموعه، با نام انتخابي خود گلسرخي “ اي سرزمين من“ چاپ شد. انتخاب نام “پرنده خيس” براي مجموعه دوم به توصيه عمران صلاحي انجام شده است. عمران صلاحي وبيژن اسدي پور كه از دوستان گلسرخي بودند تأكيد كرده اند كه خسرو قصد داشت اين نام را بر مجموعه اي از شعرهايش بگذارد. او چهار سال در كنار همسرش زندگي كرد و ثمره اين ازدواج فرزندي به نام دامون بود مدتي بعد از دستگيري گلسرخي عاطفه گرگين نيز دستگير شد و در دادگاه نظامي به چهار سال زندان محكوم شد . با به زندان افتادن او سرپرستي دامون به برادرش سپرده شد. (هم اكنون دامون همراه مادرش در پاريس زندگي مي كند).

بيشترين علت دستگيري گلسرخي عضويت در محفلي بود كه موقع دستگيري مدت يكسال بود كه از اين محفل بريده بود در اوائل ورود به آن محفل او متوجه شد كه جز حرف و خيال‏بافي و احيانا” چپ‏روي‏هاي نمايشي و خطرناك هيچ نيست . در آغاز ورود به آن جمعيت كذايي براي اينكه همسر و تنها پسرش را از اين گرداب دور كند، ظاهرا از خانواده خود بريد . و با عاطفه گرگين تباني كرد و كوشيد تا در انظار اين طور جلوه دهد كه به علت اختلاف و عدم تفاهم جدا از خانواده خود زندگي مي‏كند و اين رشته خانوادگي در حال گسستن است. عاطفه در اين ظاهرسازي مصلحتي او را ياري مي‏داد، خسرو گلسرخي در 29 بهمن 1352 به جرم شركت در طرح گروگانگيري رضا پهلوي عليرغم اينكه به خاطر بودن در زندان ساواك هرگز نمي توانست چنين كاري را انجام دهد و صرفا” به خاطر دفاع از عقايدش در دادگاه نظامي به اعدام محكوم و در ميدان چيت گر تير باران شد ..

دادگاه نظامي گلسرخي و دوست همرزمش كرامت الله دانشيان و دفاعيه اي كه خسرو گلسرخي كرد هنوز در پيكره تاريخ ايران مي درخشد و يكي از صحنه هاي باشكوه ايستادگي بر سر آرمان تا پاي جان است  .

وقتي دادگاه نظامي حكم اعدام گلسرخي و دانشيان را قرائت كرد آن دو فقط لبخند زدند و بعد دست يكديگر را به گرمي فشردند و در آغوش هم فرو رفتند .

محبوبيت گلسرخي و دانشيان ترس ساواك را برانگيخت آنها به تكاپو افتادند تا شايد در آخرين لحظات در آنها رسوخ كنند به آنها كه با شكيبايي منتظر تيرباران بودند پيشنهاد شد كه از شاه تقاضاي عفو كنند اما آنها فقط پوزخند زدند ساواك وقتي ديد با هيچ حربه اي قادر به فريب آنها نيست به گلسرخي پيشنهاد داد كه دامون پسرش را قبل از تيرباران ببيند اما گلسرخي به اين پيشنهاد هم جواب منفي داد و اين در شرايطي بود كه همه سلولهاي بدنش نام دامون را فرياد مي كشيد او مي دانست كه دامون نقطه ضعف اوست و دامون مي تواند او را به زندگي اميدوار كند زندگي كه او مي خواست از دست بدهد تا به وظيفه اش عمل كند آري براي او مرگ يك وظيفه بود وقتي از او تقاضاي ندامت نامه مي كنند تا در نتيجه دادگاه تخفيف دهند او مي گويد هيچ كس از زندگي در كنار زن و فرزند گريزان نيست من مثل هر انساني زندگي را دوست دارم و دوست دارم مثل هر پدري رنگ چشمان فرزندم را ببينم اما راهي را كه انتخاب كرده ايم بايد به پايان ببريم مرگ ما حيات ابدي است ما مي رويم تا راه و رسم مبارزه بماند اگر من ندامت نامه بنويسم كمر مبارزان را خرد نكرده ام ؟؟؟

در سحرگاه 29 بهمن وقتي او را به چوبه اعدام بستند هنوز لبخند مي زند و مي خواهد كه چشمانش را نبندند چون مي خواست با ديدن خورشيد به سراي باقي بشتابد ..

او در وصيت نامه اش مي نويسد :

من يك فدائي خلق ايران هستم و شناسنامه من جز عشق به مردم چيز ديگري نيست من خونم را به توده هاي گرسنه و پابرهنه ايران تقديم ميكنم. و شما آقايان فاشيست ها كه فرزندان خلق ايران را بدون هيچگونه مدركي به قتلگاه ميفرستيد، ايمان داشته باشيد كه خلق محروم ايران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت. شما ايمان داشته باشيد از هر قطره خون ما صدها فدايي برميخيزد و روزي قلب شما را خواهد شكافت. شما ايمان داشته باشيد كه حكومت غيرقانوني ايران كه در 28 مرداد سياه به خلق ايران توسط آمريكا تحميل شده در حال احتضار است و دير يا زود با انقلاب قهرآميز توده هاي ستم كشيده ايران واژگون خواهد شد

ضمنا“ يك عدد حلقه پلاتين(طلاي سفيد) و مبلغ يك هزار و دويست ريال وجه نقد را به خانواده و يا به زنم بدهند.


 

منبع: كتاب حماسه خسرو گلسرخي

+ نوشته شده توسط پارسا در جمعه هجدهم آذر 1390 و ساعت 0:0 |

دفاعیات خسرو گلسرخی در بیدادگاه محمد رضا شاه پهلوی سال 1352 :

 

به نام نامی مردم

<<ان‌الحیاة عقیده و جهاد>> سخنم را با گفته‌ای از مولاحسین شهید بزرگ خلق‌های خاورمیانه آغاز می‌کنم.

این سوگوار سبز بهار

این جامه سیاه معلق را

چگونه پیوندیست

با سرزمین من؟

آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا

آیا شکست

در رفت و آمد حمل اینهمه تاراج؟

این سرزمین من چه بی‌دریغ بود

که سایه مطبوع خویش را

بر شانه‌های ذوالاکتاف پهن کـــرد

و باغ‌ها میان عطش سوخت

و از شانه‌ها طناب گذر کـــرد

این سرزمین من چه بی‌دریغ بـــود

ثقل زمین کجاست

من در کجای جهان ایستاده‌ام

با باری ز فریاد‌های خفته و خونین

ای سرزمین من !

من در کجای جهان ایستاده‌ام؟

 من که یک مارکسیست-لنینیست هستم برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم. من در این دادگاه برای جانم چانه نمی‌زنم و حتی برای عمرم، من قطره‌ای ناچیز از عظمت خلق‌های مبارز ایران هستم خلقی که مزدک‌ها و مازیارها و بابک‌ها، یعقوب لیث‌ها، ‌ستارها و حیدر اوغلی‌ها، پسیان‌ها و میرزا کوچک‌ها، ارانی‌ها ،‌ روزبه‌ها و وارطان‌ها داشته است. آری من برای جانم چانه نمی‌زنم چرا که فرزند خلق مبارز و دلاور هستم. از اسلام سخنم را آغاز کردم اسلام حقیقی در ایران همواره دین خود را به جنبش‌های رهایی‌ بخش ایران پرداخته است. سید عبدالله بهبهانی ها، شیخ محمد خیابانی‌ ها نمودار صادق این جنبش‌ ها هستند و امروز نیز اسلام حقیقی دین خود را به جنبش‌های آزادی‌بخش ملی ایران ادا می‌کند، هنگامی ‌که مارکس می‌گوید: "در یک جامعه طبقاتی ثروت در سویی انباشته می‌شود و فقر و گرسنگی و فلاکت در سوئی دیگر در حالیکه مولد ثروت طبقه محروم است" و مولا علی می‌گوید: "قصری برپا نمی‌شود مگر آن‌که هزاران نفر فقیر گردند" نزدیکی‌های بسیاری وجود دارد چنین است که می‌توان در این تاریخ از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و نیز از سلمان پارسی‌ ها و اباذر غفاری‌ ها.
زندگی مولا حسین نمودار زندگی کنونی ماست که جان بر کف برای خلق‌ های محروم میهن خود در این
دادگاه محاکمه می‌شویم. او در اقلیت بود و یزید، بارگاه، قشون، حکومت و قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد هر چند یزید گوشه‌ای از تاریخ را اشغال کرد ولی آن‌ چه که در تداوم تاریخ تکرار شد راه مولا حسین و پایداری او بود، ‌نه حکومت یزید. آن‌ چه را خلق‌ ها تکرار کردند و می‌کنند راه مولا حسین است.

 بدینگونه است که در یک جامعه مارکسیستی اسلام حقیقی بعنوان یک روبنا قابل توجیه است و ما نیز چنین اسلامی را اسلام حسینی و اسلام علی تایید می‌کنیم. اتهام سیاسی در ایران نیازمند اسناد و مدارک نیست خود من نمونه صادق اینگونه متهم سیاسی در ایران هستم، در فروردین ماه چنان که در کیفر خواست آمده به اتهام تشکیل یک گروه کمونیستی که حتی یک کتاب نخوانده‌ است دستگیر می‌شوم. تحت شکنجه قرار می‌گیرم (یکی از عمال ساواک فریاد می‌زند:دروغه) و خون ادرار می‌کنم بعد مرا به زندان دیگری منتقل می‌کنند آن‌ گاه هفت‌ ماه بعد دوباره تحت بازجویی قرار می‌گیرم که توطئه کرده‌ام. دو سال پیش حرف زدم واینک به عنوان توطئه‌گر در این دادگاه محاکمه می‌شوم. اتهام سیاسی در ایران اینست که زندان‌های ایران پر است از جوانان و نوجوانانی که به اتهام اندیشیدن و فکرکردن و کتاب خواندن توقیف و شکنجه و زندانی می‌شوند. آقای رئیس دادگاه همین دادگاه‌ های شما آن‌ها را محکوم به زندان می‌کند. آنان وقتی که به زندان می‌روند و برمی‌گردند دیگر کتاب را کنار می‌گذارند مسلسل بدست می‌گیرند.
باید به دنبال علل اساسی گشت معلول‌ها فقط ما را وادار به گلایه می‌کند چنین است که آن‌چه ما در
اطراف خود می‌بینیم فقط گلایه است. در ایران آنان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه می‌کنند چنانکه گفتم من از خلق جدا نیستم و نمونه صادق آن هستم این نوع برخورد با یک جوان کسی که اندیشه می‌کند یادآور انگیزیسیون و تفتیش عقاید قرون وسطایی است. یک سازمان عریض بوروکراسی تحت عنوان فرهنگ و هنر وجود دارد که تنها یک بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است که بنام اداره نگارش خوانده می‌شود. هر کتابی قبل از انتشار به سانسور سپرده می‌شود درحالیکه در هیچ کجای دنیا چنین رسمی نیست و بدینگونه است که فرهنگ مومیایی شده که خاسته از روابط تولیدی بورژوازی کمپرادور در ایران است در جامعه مستقر گردیده است و کتاب و اندیشه مترقی و پویا را سانسور شدید خود خفه می‌کند ولی آیا با تمام این اعمالی که صورت می‌گیرد با تمام این خفقان می‌توان جلوی این اندیشه را گرفت؟ آیا در تاریخ شما چنین نموداری دارید؟ خلق قهرمان ویتنام نمودار صادق آن است.پیکار می‌کند و می‌جنگد پوزه تمدن B52 آمریکا را بر زمین می‌مالد. در ایران ما با ترور افکار و عقاید روبرو هستیم،‌ در ایران حتی به زبان‌های بالنده خلق‌های ما مثل خلق‌های بلوچ،‌ ترک و کرد اجازه انتشار به زبان اصل نمی‌دهند، چرا که واضح است آن‌چه که باید به خلق‌های ایران تحمیل گردد همانا فرهنگ سوغاتی امپریالیسم، آمریکا که در دستگاه حاکمه ایران بسته‌بندی میشود می‌باشد. توطئه‌های امپریالیسم هر روز به گونه‌ای ظاهر می‌شود اگر شما در زمانی که نیروهای آزادی‌بخش الجزایر مبارزه می‌کردند آن زمان را در نظر بگیرید،‌ خلق الجزایر با دشمن خود رودررو بود یعنی سرباز، افسر و گشتی‌های فرانسوی را می‌دید و می‌دانست دشمن اینست ولی در کشورهایی نظیر ایران دشمن مرئی نیست. بلکه فی‌المثل در لباس احمد آقای آژدان دشمن را فرو می‌کنند که خلق نداند دشمنش کیست. در اینجا آقای دادستان اشاره‌ای به رفرم اصلاحات ارضی کردند و دهقان‌ها و خان‌ها که ما می‌خواهیم بیاییم و بجای دهقان‌ها بار دیگر خان‌ها را بگذاریم این یک اصل بدیهی و بسیار ساده تکامل اجتماعی است که هیچ نظامی قابل برگشت نیست یعنی هنگامی‌که برده داری تمام می‌شود،‌ هنگامی‌که فئودالیسم به سر می‌رسد، نظام بورژوازی درمی‌رسد، اصلاحات ارضی در ایران تنها کاری که کرده راه‌گشایی برای مصرفی کردن جامعه و آب ‌کردن اضافه تولید بنجل امپریالیسم است. در گذشته اگر دهقان تنها با خان طرف بود، حالا با چند خان طرف است شرکت‌ های زراعتی و شرکت‌ های تعاونی. امپریالیسم در جوامعی مثل ایران برای این‌ که جلودار انقلابات توده‌ای بشود ناگزیر است که به رفرم‌هائی دست بزند.
آقای رئیس دادگاه کدام شرافتمند است که در گوشه و کنار تهران مثل نظام‌آباد، ‌مثل پل امامزاده معصوم،
مثل میدان شوش، مثل دروازه‌غار برود و با کسانیکه زیرسر دارند، صحبت کند و بپرسد شما از کجا آمده‌اید؟ چه می‌کنید؟ می‌گویند ما فرار کرده‌ایم. از چه؟ از قرضی که داشته‌ایم. و نمی‌توانستیم بپردازیم. اصلاحات ارضی درست است که قشر خرده‌مالک را بوجود آورد ولی در سیر حرکت طبقات این ماندنی نیست، خرده‌مالکی که با ماموران دولتی می‌سازد، نزدیکتر است، ثروتمندتر است، آرام‌آرام مالک‌های دیگر را می‌خورد، در نتیجه ما نمی‌توانیم بگوییم که فئودالیسم در ایران از بین رفته‌. درست است شیوه تولیدی دگرگون شده مقداری ولی از بین نرفته مگر همان فئودال‌ها نیستند که الان دارند بر ما حکومت می‌کنند همان فئودال‌های سابق هستند که حالا برای امپریالیسم دلالی می‌کنند، بورژوا کمپرادور شرکت‌های سهامی زراعی و شرکت‌های تعاونی که بیشتر بخاطر مکانیزه کرده ایران بکار گرفته شده تا کدخداها.

رئیس دادگاه: از شما خواهش می‌کنم از خودتان دفاع کنید.

گلسرخی : من دارم از خلق‌ام دفاع می‌کنم.

رئیس دادگاه: شما بعنوان آخرین دفاع از خودتون دفاع بکنید و چیزی هم از من نپرسید بعنوان آخرین دفاع اخطار شد که مطالبی آن‌ چه که به نفع خودتان می‌دانید در مورد اتهام بفرمائید.

گلسرخی: من به نفع خودم هیچی ندارم بگویم، من فقط به نفع خلقم‌ حرف می‌زنم. اگر این آزادی وجود ندارد که من حرف بزنم می‌تونم بنشینم.

رئیس دادگاه: همانقدر آزادی دارید که از خودتان بعنوان آخرین دفاع، ‌دفاع کنید.

خسرو گلسرخی: (با خشم و غرور) من می‌نشینم، می‌نشینم، من صحبت نمی‌کنم، ....رئیس: بفرمائید.

گلسرخی می‌رود و می‌نشیند .

 

                                         

+ نوشته شده توسط پارسا در جمعه هجدهم آذر 1390 و ساعت 0:0 |


یک با یک برابر نیست ...

معلم پای تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسيها
لواشک بين خود تقسيم می کردند
وآن يکی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اينکه بيخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پايان
تساويهای جبری را نشان می‌داد
با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاريک
 غمگين بود
تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است
از ميان جمع شاگردان يکی‌برخاست
هميشه يک نفر بايد بپاخيزد...
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و
 معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود
آيا يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوی زير و رو می شد
حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گرديد؟
يا چه‌کس  ديوار چين‌ها را بنا می‌کرد؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم می‌گشت؟
يا که زير ضربه شلاق له می‌گشت؟
يک اگر با يک برابر بود
پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

معلم ناله‌آسا گفت :

بچه‌ها در جزوه‌های خويش بنويسيد:
يک با يک برابر نيست.......

Normal 0 false false false EN-GB X-NONE AR-SA

خسرو گلسرخي

+ نوشته شده توسط پارسا در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 و ساعت 23:13 |

قطعه  ۳۳ بهشت زهرا

نزديك ضلع شرقي بهشت زهرا، پشت غسالخانه، در سكوتى رازآلود، قطعه ۳۳ خفته است.در آنجا خوب اگر بگردي نام‌هايي را مي‌ بینی كه تو را با خود می برد به گذشته. نام‌هایی که جان خود را برای آزادی نثار کردند.

قطعه ۳۳، قطعه ایست كه غرب آن را قبرهاى بي نام ونشان قربانیان اعدام های سال 60 به خود اختصاص داده و شرق آن به شهداي پيشگام انقلاب 57 اختصاص دارد. قطعه ۳۳ بهشت زهرا سرزمين سکوت گورهایی است كه صدها حرف نگفته درسينه دارند و ناخودآگاه آدمی را به ياد شعرى از "ژان ژورس" فرانسوی می اندازند:

"گرچه گورها حاشيه جاده را فراگرفته اند/اما جاده به آزادي راه مى برد" و بهترين نشانه براى اثبات اين ادعا قبرخسرو گلسرخي شاعر شهید و جوان مرگ ماست؛با سنگ قبرى روشن و برجسته و رگه هايي سرخ كه گويى همين ديروز جوانه زده اند. در گوشه جنوب شرقي قطعه 33 دو سنگ پشت سر هم خود نمايي مي‌كند. یکی مزار خسرو و دیگری آرامگاه دوست باوفايش کرامت الله دانشيان كه هنوز در كناراوست .

"دريغا! شير آهن كوه مردا

كه تو بودي

كرامت الله دانشيان

تولد 10مهر1325 – شهادت 29 بهمن 1352

ردیف 84 شماره 18

هرچند سنگ مزارشان جاي دنجي است اما جوانه هایی  سبز از فردای 22 خرداد 88از اينجا عبور كرده و غبارفراموشي را كنار زده اند و دوباره به این دو گفته اند: قسم به اسم آزادی!  

روزهاي اول كه سنگ خسرو نام نداشت دل نگران بود كه تنها فرزندش "دامون" گمش كند . اما مگر مي شد .  بعدها با افتخار روي این سنگ نوشتند :

شهيد شادروان خسرو گلسرخي

شاعر و نويسنده خلق ايران

شناسنامه من جز عشق به مردم چيزي ديگر نيست

من خونم را به توده‌هاي گرسنه و پابرهنه تقديم مي‌كنم

تولد دوم بهمن 1322 و شهادت 29بهمن1352

"خون ما پیراهن کارگران، خون ما پیراهن دهقانان

خون ماپیراهن سربازان، خون ما پرچم خاک ماست .

از راه ‌باريكه بين دیگر قبرها که رد شوی گورهایی را می بینی که سنگ ندارند، نامي و نشاني هم. اما نام‌نام‌آوران آشنایی  پشت سر هم از مقابل چشمانت رد مي‌شوند. امیر پرویز پویان، بيژن جزني، علی اکبر صفایی فراهانی، كاظم ذوالانوار، محمود شامخي، كامران صنيعي، خشايار سنجری، احمد ذیبرم ،زیب السادات روحی اهنگران ، فریدون جعفری و ...

اين  جا مكان دفن بسياري ازمبارزان سال‌هاي دور  ( ادامه در ادامه مطلب )


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 و ساعت 12:11 |

                                     خدایم ای پناه لحظه‌هایم

خدایم خدایم آه ای خدایم                              صدایت می‌زنم بشنوصدایم
شكنجه ‌گاه این دنیاست جایم                         به جرم زندگی این شد سزایم          
آه ای خدایم بشنو صدایم                              مرا بگذار با این ماجرایم
نمی‌پرسم چرا این شد سزایم                        آه ای خدایم بشنو صدایم
گلویم مانده از فریاد و فریاد                             ندارد كس غم مرگ صدارا
به بغض در نفس پیچیده سوگند                       به گلهای به خون غلطیده سوگند
به مادرسوگوار جاودانـــــه                              كه داغ نوجوانان دیده سوگند
خدایا حادثه در انتظاراست                              به هر سو باد وحشی در گذار است
به فكر قتل عام لاله‌ها باش                             كه خواب گـل به گـل كابوس خار است  
                               خدایم ای پناه لحظه‌هایم       
صدایت می‌زنم باگریه‌هایم                               صدایت می‌زنم بشنو صدایم
الهی در شب فقرم بسوزان                             ولی محتاج نامردان مگردان
عطا كن دست بخشش همتم را                        خجل از روی محتاجان مگردان
الهی كیفرم را می‌پذیرم                                   كه از تو ذات خود را پس بگیرم
كمك كن تا كه با ناحق نسازم                             برای عشق و آزادی بمیـــرم 

                                خدایم ای پناه لحظه‌هایم       

صدایت می‌زنم با گریه‌هایم                                صدایت می‌زنم بشنوصدایم
+ نوشته شده توسط پارسا در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 و ساعت 23:36 |

جنگ قادسیه

پرونده:Mohammad adil rais-Khalid's conquest of Iraq.png

 

جنگ قادسیه، در ۱۴ هجری قمری (۶۳۵ میلادی) بین سپاه ایران و اعراب مسلمان در حمله اعراب به ایران در سرزمین قادسیه (کربلای کنونی) اتفاق افتاد.

مقدمات جنگ قادسیه

پس از اینکه ابوبکر اولین خلیفه از خلفای راشدین، به جنگ‌های ارتداد پایان داد. در محرم سال دوازدهم هجری قمری خالد پسر ولید را مأمور عراق ساخت. در آن اوقات المثنی بن حارثه الشیبانی به اجازهٔ خلیفه در آن حدود بود، به خالد پیوست. چون این اخبار به «هرمز» مرزبانِ ایرانی آن اطراف رسید، وقایع را به دربار اطلاع داده، در مقابل دشمن شتافت. در حفیر که یکی از مناطق مهم سرحدی ایران نزدیک خلیج فارس بود، جنگی واقع شد که معروف به جنگ زنجیر است. «هرمز» در مبارزه با خالد پسر ولید کشته شد و بر لشکر او شکست وارد آمد.

پس از آن در الیس واقع در ساحل رود فرات، جنگی بنام جنگ الیس رخ داد. چون فتح نصیب خالد شد، خالد متوجه حیره گشت. مرزبان آنحدود، آزادبه بدون اینکه اقدام بجنگ کند، در مقابل لشکر عرب فرار اختیار کرد. و پیروزی از آن لشکر خالد شد. در جنگ انبار نیز شیرزاد فرماندهٔ ایرانی شهر مجبور به صلح شد.

سال بعد در سال ۶۳۴ میلادی، ابوبکر، خالد را با نصف لشکرش مأمور شام ساخت و نصف دیگر لشکر در عراق تحت فرماندهی المثنی بن حارثه الشیبانی باقی ماند. ابوبکر هم در همین سال فوت کرد و عمر برجایش نشست.

عمر مجدداً المثنی بن حارثه الشیبانی را که که موقع بیماری ابوبکر به مدینه آمده بود، با ابوعبید مسعود ثقفی و گروهی دیگر به عراق باز فرستاد. المثنی به حیره آمد و پس او یک ماه ابوعبید مسعود ثقفی نیز به او پیوست.

تهدید ایران از طرف اعراب باعث شد که دربار ایران رستم فرخزاد حاکم خراسان را خواسته، اختیارات تامه به او برای مقابله با حملات بدهد. رستم فرخزاد، کشاورزان فرات را بر علیه اعراب بشورانید و در جنگی معروف به جنگ پل در ساحل فرات لشکر اعراب شکست فاحشی خورد و ابوعبید مسعود ثقفی زیر پای فیل لگدمال شد و المثنی بن حارثه الشیبانی مجروح گردید و با زحمت زیاد لشکر اعراب توانست با دادن چهار هزار نفر تلفات عقب‌نشینی نماید. بهمن جادویه عزم تعقیب آنان را داشت ولی اوضاع در ایران طوری بود که بهمن مجبور گردید از آن خیال منصرف شود.

داستان جنگ

در چهاردهمین سال هجری قمری برابر با ۶۳۵ میلادی یزدگرد سوم شهریار ایران، سرداری لشکر را به رستم فرخزاد واگذاشت. رستم در این وقت نایب‌السطنه حقیقی ایران محسوب می‌گشت، مردی مدیر و با تدبیر و سرداری دلیر بود. او کاملاً از خطر عظیمی که در نتیجه حمله اعراب به کشور ایران روی آورده بود، اطلاع داشت پس فرماندهی کل نیروی لشکری را به عهده گرفت و در دفع دشمن جدید کوششی دلیرانه کرد، سپاهی بزرگ در پیرامون پایتخت حاضر شد اما خلیفه عمر دست پیش انداخت . در همان احوال المثنی بن حارثه الشیبانی سردار عرب بواسطهٔ زخمی که در جنگ پل برداشته بود، درگذشت. از سوی خلیفه عمر بن خطاب، سعد پسر ابی وقاص به جانب عراق مأموریت یافت و با زحمت زیاد سی هزار لشکر در سواد (عراق) گرد آورد. سعد پسر ابی وقاص در قادسیه خیمه افراشت و رستم فرخزاد از فرات عبور کرده، داخل سواد شده، مقابل لشکر عرب صف‌آرائی نمود. جنگ قادسیه که مانند نبرد ایسوس در شمار جنگ‌های قطعی دنیا بشمار می‌آید، این هنگام رخ داد. این جنگ در چهار روز متوالی دوام داشت. در آن روز به علت بیماری تب سعد پسر ابی وقاص قادر بر جنگ نبود و خالد بن عرفطه را مأمور این کار ساخت.

در روز اول اسب‌های عرب از فیلان که آنها را جلو نگاهداشته بودند فرار کردند. چنین به نظر می‌آمد که فتح با لشکر ایران است، جناحین لشکر اعراب در مضیقه افتاده و روی هم‌رفته خسارت لشکر اعراب بیش از ایرانیان بود .

در روز دوم لشکر امدادی اعراب که از شام رسیده بود، وارد میدان شد و نبردهای تن به تن بین پهلوانان دو سپاه صورت گرفت. هنگام مبارزه سه نفر از سرداران ایرانی که از آن جمله بهمن جاذویه و «بندوان» بودند، کشته شدند. ولی نتیجهٔ قطعی بدست نیامد. چند نفر از فراریان لشکر ایران به اعراب آموختند که هرگاه خواسته باشند، دفع فیلان را نمایند، بهترین تدبیر آنست که خرطوم یا چشم آنهارا هدف گیرند .

در روز سوم بار دیگر فیل‌ها در خط جنگ ظاهر شدند، اعراب به همان طریق فیلان را زخمی کرده، آنها را از میدان کار زار بدر بردند. بالاخره فیل‌ها برگشته در لشکر ایران باعث اختلال شدند. دو لشکر به یکدیگر نزدیک شده تا زوال آفتاب با شمشیر و نیزه جنگیدند و فتح نصیب هیچیک از طرفین نشد. پس از جنگ رستم فرخزاد برای آسایش افراد لشکر خویش، از (نهر العتیق) به آنطرف عبور کرد. اعراب به سبب رسیدن قوای عمده‌ای از شام قویدل شده و شب هنگام روحیهٔ مسلمانان بهتر از روحیهٔ لشکر ایران بود. چون اعراب خیال ایرانیان را دریافتند که شب مایل به استراحت هستند، دسته‌ای از سربازان عرب، همراه دو تن از سرداران لشکر مسلمان هر کدام جداگانه در تاریکی شب به لشکر ایران شبیخون زده، عده‌ای را کشتند، و جنگ در تمام شب جریان داشت.

در روز چهارم یعنی روز آخر جنگ باد تند و سوزانی وزیدن گرفت و ریگ سوزان بر روی ایرانیان می زد چنانکه نمی توانستند همدیگر را ببینند. اعراب در مرز و بوم خود با اینگونه گردباد آشنا بودند و بیشتر تاب و توان داشتند. رستم فرخزاد به ناچار به زیر پای شتری به سایه پناه برد. عربی به نام هلال بن علقمه که می‌دانست بار بر شتر درم و دینار است، با ضربت شمشیر بدون اینکه بداند زیر آن بار کیست، طناب آن را برید. لنگه‌ای از بار قطع شده، رستم را صدمه رساند. رستم خودرا در رود انداخت و بنای شنا گذاشت. عرب نیز که گویی او را شناخته بود، پشت سر او در آب جست و او را از آب بگرفت و سرش را برید و بر سر نیزه کرد. سپس بانگ بر آورد که، به خدای کعبه رستم را کشتم.

 با کشته شدن رستم، در قلب سپاه ایران شکست افتاد، عده‌ای راه هزیمت پیش گرفتند و عده‌ای دیگر همچنان در جنگ پای می‌افشردند و تا پای مرگ ایستادند.

غنایم جنگی

از جمله غنائمی که بدست اعراب افتاد، درفش معروف کاویانی بود. ایرانیان این درفش مقدس را تنها در جنگ‌های بزرگ و در روزهای سخت بیرون می‌آوردند. در قادسیه آن را بر پشت پیل سفید کوه پیکری برافراشته بودند و سرانجام به دست اعراب افتاد. از افتادن این درفش که هماره نشانهٔ پیروزی‌های ایران و گویای سرافرازی‌های جنگاوران آن در پهنهٔ کارزار بود، پشت زرماوران شکست. این درفش را از قادسیه به نزد عمر فرستادن، خلیفه امر کرد تا گوهرهای آن را برداشتند و پوست چرمین آن را سوزاندند.

پس از جنگ قادسیه، ساحل یسار فرات بکلی بدست اعراب افتاد. دربار ایران قصد تغییر پایتخت تیسفون را نمود ولی اقامت در استخر یا شهر دور دست دیگری را صلاح ندانستند، وبیم آن می‌رفت که تغییر پایتخت دلالت برضعف دولت ساسانی نماید و برجسارت اعراب بیفزاید. عجب اینجاست که در مدت یکسال ونیم پس از جنگ قادسیه که اعراب در جای دیگر اشتغال داشتند، یزدگرد سوم اقدامات جدی برعلیه آنان نکرد. حقیقت مسئله این است که یزدگرد بی‌تجربه بود. به روایت دینوری به هنگام بر تخت نشستن پانزده سال و به روایت طبری بیش از بیست ویک سال نداشت. حوادث بعد نیز چنان به سرعت روی داد که مقابله با آن برای پادشاه بی‌تجربه‌ای مثل یزدگرد ممکن نشد. پس از شکست ایران در قادسیه سعد بن ابی وقاص، تیسفون پایتخت ایران را هدف بعدی قرار داد.

 

+ نوشته شده توسط پارسا در یکشنبه هشتم آبان 1390 و ساعت 22:6 |


گزارش

خدایا ! پر از کینه شد سینه ام.

چو شب رنگ درد و دریغا گرفت

دل پاکرو تر ز آینه ام.

 

 

دلم دیگر آن شعله شاد نیست.

همه خشم و خون است و درد و دریغ.

سرایی درین شهرک آباد نیست.

 

 

خدایا ! زمین سرد و بی نور شد.

بی آزرم شد  عشق از و دور شد.

کهن گور شد  مسخ شد  کور شد.

 

مگر پشت این پرده آبگون

تو ننشسته ای بر سریر سپهر

به دست اندرت رشته چند و چون؟

 

شبی جبه دیگر کن و پوستین

فرود آی از آن بارگاه بلند

رها کرده خویش را ببین.

 

زمین دیگر آن کودک پاک نیست.

پر آلودگیهاست دامان وی

که خاکش به سر  گرچه جز خاک نیست.

 

گزارشگران تو گویا دگر

زبانشان فسرده ست  یا روز و شب

دروغ و دروغ آورندت خبر.

 

کسی دیگر اینجا ترا بنده نیست.

درین کهنه محراب تاریک   بس

فریبنده هست و پرستنده نیست.

 

علی رفت   زردشت فرمند خفت.

شبان تو گم گشت   و بودای پاک

رخ اندر شب نی روانا نهفت.

 

نمانده ست جز (( من )) کسی بر زمین.

دگر ناکسانند و نا مردمان

بلند آستان و پلید آستین.

 

همه باغها پیر و پژمرده اند.

همه راهها مانده بی رهگذر.

همه شمع و قندیلها مرده اند.

 

تو گر مرده ای   جانشین تو کیست؟

که پرسد؟ که جوید؟ که فرمان دهد؟

وگر زنده ای این پسندیده نیست.

.

.

.

خدایا غم آلوده شد خانه ام.

پر از خشم و خون است و درد و دریغ

دل خسته پیر دیوانه ام.

+ نوشته شده توسط پارسا در یکشنبه سوم مهر 1390 و ساعت 22:18 |

زنده باد یاد و خاطره شهیدان


 

عشق یعنی یه پلاک که زده بیرون از دل خاک/ عشق یعنی یه شهید با لبای تشنه سینه چاک

بیایید شهدای میهن خود را از یاد نبریم .

شهدا و جانبازانی  که بدون هیچ چشم داشتی سر به راه مملک  نهادنند و تاریخ ساز شدند .

بیاید دسته گلهای پرپر شده در راه میهن و مملکت را فراموش نکنیم و ارزش فداکاری های آنان را به حساب افراد سود جو نگذاریم .

شاید جنگ برای کشور گشایی یک عده راه افتاد ولی غیور مردان و زنان ایرانی فقط به خاطر دفاع از این مرز و بوم و ناموس ایرانیان پا به عرصه جنگ گذاشتند .

بیایید جانبازان و رزمندگانی را که بی هیچ ادعا جان خود را در راه دفاع از میهن و امیت ما گذاشتند فراموش نکیم .

بیایید همچنان  جانانه و بدون هیچ نیت سوء ی در راه میهن گام برداریم و جانبازی کنیم ...

+ نوشته شده توسط پارسا در جمعه یکم مهر 1390 و ساعت 22:17 |
وصیت نامه کورش کبیر

فرزندان من، دوستان من! من اکنون به پایان زندگی نزدیک گشته‌ام. من آن را با نشانه‌های آشکار دریافته‌ام. وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپندارید و کام من این است که این احساس در کردار و رفتار شما نمایانگر باشد، زیرا من به هنگام کودکی، جوانی و پیری بخت‌یار بوده‌ام. همیشه نیروی من افزون گشته است، آن چنان که هم امروز نیز احساس نمی‌کنم که از هنگام جوانی ناتوان‌ترم. من دوستان را به خاطر نیکویی‌های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خویش دیده‌ام. زادگاه من بخش کوچکی از آسیا بود. من آنرا اکنون سربلند و بلندپایه باز می‌گذارم. اما از آنجا که از شکست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پیروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بیرون ننهادم. در این هنگام که به سرای دیگر می‌گذرم، شما و میهنم را خوشبخت می‌بینم و از این رو می‌خواهم که آیندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چیزی است شبیه به خواب . در مرگ است که روح انسان به ابدیت می پیوندد و چون از قید و علایق آزاد می گردد به آتیه تسلط پیدا می کند و همیشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنین بود که من اندیشیدم به آنچه که گفتم عمل کنید و بدانید که من همیشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر این چنین نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسید که در بقای او هیچ تردیدی نیست و پیوسته شاهد و ناظر اعمال ماست. باید آشکارا جانشین خود را اعلام کنم تا پس از من پریشانی و نابسامانی روی ندهد. من شما هر دو فرزندانم را یکسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم که آزموده‌تر است کشور را سامان خواهد داد. فرزندانم! من شما را از کودکی چنان پرورده‌ام که پیران را آزرم دارید و کوشش کنید تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند. تو کمبوجیه، مپندار که عصای زرین پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان یک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند. همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند . هر کس باید برای خویشتن دوستان یک دل فراهم آورد و این دوستان را جز به نیکوکاری به دست نتوان آورد. از کژی و ناروایی بترسید .اگر اعمال شما پاک و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد یافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا دارید و در اجرای عدالت تسامح ورزید ، دیری نمی انجامد که ارزش شما در نظر دیگران از بین خواهد رفت و خوار و ذلیل و زبون خواهید شد . من عمر خود را در یاری به مردم سپری کردم . نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برایم لذت بخش تر بود. به نام خدا و نیاکان درگذشته‌ی ما، ای فرزندان اگر می خواهید مرا شاد کنید نسبت به یکدیگر آزرم بدارید. پیکر بی‌جان مرا هنگامی که دیگر در این گیتی نیستم در میان سیم و زر مگذارید و هر چه زودتر آن را به خاک باز دهید. چه بهتر از این که انسان به خاک که این‌همه چیزهای نغز و زیبا می‌پرورد آمیخته گردد. من همواره مردم را دوست داشته‌ام و اکنون نیز شادمان خواهم بود که با خاکی که به مردمان نعمت می‌بخشد آمیخته گردم. هم‌اکنون درمی یابم که جان از پیکرم می‌گسلد ... اگر از میان شما کسی می‌خواهد دست مرا بگیرد یا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزدیک شود و هنگامی که روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم که پیکرم را کسی نبیند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را مومیای نکنید و در طلا و زیور آلات و یا امثال آن نپوشانید . زودتر آنرا در آغوش خاک پاک ایران قرار دهید تا ذره ذره های بدنم خاک ایران را تشکیل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اینکه بدنش در خاکی مثل ایران دفن شود. از همه پارسیان و هم‌ پیمانان بخواهید تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اینکه دیگر از هیچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گویند. به واپسین پند من گوش فرا دارید. اگر می‌خواهید دشمنان خود را تنبیه کنید، به دوستان خود نیکی کنید.

+ نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 و ساعت 23:20 |
دکتر مصدق
.... هنگامی که مطلع شد فرزندانش  ممکن است پزشکی از خارج به بالینش آورند  گفت : لعنت بر من و هر کس دیگر که در این زمان خرج چندین خانوار این مملکت فقیر را صرف آوردن دکتر از خارجه بنماید. من خاک پای این ملتم و  مقدرات من از مقدرات او جدا نیست , هر امکانی که در داخل کشور برای معالجه وجود داشته باشد برای من کافی است بعلاوه آوردن دکتر از خارجه توهین به اطبای ایرانی است و من حاضر به این توهین نیستم
+ نوشته شده توسط پارسا در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 و ساعت 10:28 |

شعری از احمد شاملو

روزی ما دوباره کبوترهایمان

را پیدا خواهیم کرد و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسانی برای هر انسانی
برادری است.
روزی که مردم دیگر در خانه‌هایشان
را نمی‌بندند.
قفل افسانه‌ای است و قلب
برای زندگی بس است...
روزی که معنای هر سخن
دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرین حرف
به دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی است
تا من بخاطر آخرین شعر
رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه‌ای است
تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما برای کبوترهایمان
دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتی اگر روزی
که دیگر
نباشم...

 نام‌ات را به من بگو

دست‌ات را به من بده

حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام

اشک رازی‌ست
لبخند رازی‌ست
عشق رازی‌ست


اشک آن شب لبخند عشق‌ام بود.

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترک‌ام
مرا فریاد کن.

درخت با جنگل سخن‌می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن‌می‌گویم

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام
با لبان‌ات برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌های‌ات با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گریسته‌ام
برای خاطر زنده‌گان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مرده‌گان این سال
عاشق‌ترین زنده‌گان بوده‌اند.

دست‌ات را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن‌می‌گویم
به‌سان ابر که با توفان
به‌سان علف که با صحرا
به‌سان باران که با دریا
به‌سان پرنده که با بهار
به‌سان درخت که با جنگل سخن‌می‌گوید

زیرا که من
ریشه‌های تو را دریافته‌ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.


به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه میگریم
در آستانه دریا و علف

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول
در چار چوب شکسته پنجره ئی
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد


به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟

*
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است

و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد

پس به هیئت گنجی در آمدی
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است

*
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو

و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را

 

شبانه

میان خورشید های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست -
خورشیدی که
از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم می کند
نگاهت
شکست ستمگری ست -
نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر
جامه ئی کرد
بدان سان که کنونم
شب بی روزن هرگز
چنان نماید
که کنایتی طنز آلود بوده است

و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست -

آنک چشمانی که خمیر مایه مهر است!
وینک مهر تو:
نبرد افزاری
تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم

آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم
به جز عزیمت نابهنگامم گزیری نبود
چنین انگاشته بودم

آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود

میان آفتاب های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست -
نگاهت شکست ستمگری ست -
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست

+ نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 و ساعت 22:43 |

نه در رفتن حرکت بود

نه در ماندن سکونی.

 

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود

و باد سخن چین

با برگ ها رازی چنان نگفت

که بشاید.

 

دوشیزه عشق من مادری بیگانه است

و ستاره پرشتاب

در گذرگاهی مأیوس

 بر مداری جاودانه می گردد.

+ نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 و ساعت 14:59 |
 

مي تراود مهتاب


مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب


نيست يك دم شكندخواب به چشم كس وليك

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم مي شكند

ن
گران با من ايستاده سحر

صبح مي خواهد از من

كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر

در جگر ليكن خاري

از ره اين سفرم مي شكند
نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كشتم

و به جان دادمش آب
اي دريغا به برم مي شكند

دستهاي سايم

تا دري بگشايم

بر
عبث مي پايم

كه به در كس آيد

در
وديوار به هم ريخته شان

بر سرم مي شكند

مي تراود مهتاب

مي در
خشد شبتاب

مانده پاي ابله از راه دور

بر دم دهكده مرد
ي تنها

كوله بارش بر دوش

دست او بر در مي گويد با خود

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم ميشكند

+ نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 و ساعت 11:15 |

دماوند

یک زمان شعله خشمش همه خون بود و جنون

یک زمان فریادش ،

همه دنیا ها را در بر داشت ،

سیهه سیل مذابش ، همه دریا ها را

و همه دامنه اش سنگر خونین تکاپو ها بود .

دیر گاهیست ،

دیر گاهیست که دیگر ز پس سربی سیال ابر

همه رهگذاران می بینند

که بود بار صبوری به دلش

برف پیری به سرش

دیر گاهیست .

شاعر : محمد خلیلی

+ نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 و ساعت 17:47 |

جنگ

نان پرچم شده بود

بر کف دشمن خونخوار و پلید .

زندگی سنگر بود

با سپاهی انبوه

و مسلح همه با دشنه جان ؛

نیمشان مویه کنان

نیمشان با فریاد

همه شان میگفتن :

" نان پرچم شده را می خواهیم  "

چندشان در جبهه زیر لب می گفتند :

" یا ببایست گرسنه به کف سنگر مرد

 یا که با دشنه جان از کف دشمن به ربود

دامن آغشته به خون  پرچم را .

شاعر : محمد خلیلی

+ نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 و ساعت 17:46 |
زندگی نامه شهید راه خلق کرامت دانشیان

کرامت دانشیان در سال 1325 خورشیدی در شیراز به دنیا آمد. مادرش کازرونی و پدرش یک کشاورز قشقایی بود اما در اثر بحران اقتصادی دوران جنگ جهانی دوم از کشت و زرع دست کشید و برای امرار معاش درجه دار ارتش شد. کرامت که فرزند اول خانواده بود در دوران کودکی مادرش را به سبب فقر و بیماری از دست داد. در این زمان که او ده ساله بو همراه خانواده اش به تبریز منتقل شد و در آنجا بزرگ شد و درس خواند. او در محل زندگی خود در کوی درجه داران که نزدیک کوی افسران در پادگان نظامی قرار داشت با شدیدترین شکل های تبعیض روبرو و با تضادهای فراوانی آشنا شد و تفاوت زندگی در چنان محیطی مسایل زیادی را به او آموخت. او تا پایان دوره دبیرستان در تبریز ماند.

کرامت در سالهای 43-1342 که در سال پنجم و ششم دبیرستان منصور درس ویخواند با معلم آگاهی روبرو شد که در جهت یابی و شکل گیری نظری آینده او نقش مهمی بازی کرد. کرامت در این روند آموخت برداشتهای خود از ناکامی و ستم گریهای موجود در جامعه را به زبان بیاورد و به دریافت های علمی شناخت سیاسی و اجتماعی عمیق دست یابد.

او پس از دیپلم و خدمت سربازی به عنوان سپاهی دانش در یکی از دهات آمل در مدرسه هتلداری تهران نام نوشت. ولی خیلی زود از آن محیط متنفر شد و بیرون آمد و به مردسه عالی سینما و تلویزیون که تازه تاسیس شده بود رفت. در آنجا نیز با محیط سازگاری نداشت. کرامت در پایان سال اول این مدرسه فیلمی به نام دولت آباد ساخت که مورد پسند مسؤلان تلویزیون واقع نشد. این فیلم بر اساس زندگی مردم ((دولت آباد شهرری)) بود و نشان میداد که چگونه نفت کش های پر از نفت از کنار مردم زحمتکش و خانه های تو سری خورده آنها میگزدر و ثروت مردم فقیر به باد میرود.

کرامت پس از بیرون آمدن از مدرسه سینما به یکی از روستاهای نزدیک مسجد سلیمان به نام سلیران رفت و معلم شد. او که در ادامه نقش صمد بهرنگی راهی برای آگاه ساختن کودکان ایرانی با اندیشه های نو و شیوه های مبارزاتی برای حل مسایل اجتماعی یافته بود دیری نپایید که به همزاه سه تن از یارانش که برای دیدار و گفتگو و برای تشکیل یگ گروه مبارزاتی به این روستا رفته بودند دستگیر شد.

کرامت دانشیان پس از گذراندن دوره یک ساله محکومیت خود از زندان آزاد شد و به شیراز رفت. در آنجا یکی از زندانیانی که پنهانی با ساواک تماس داشت به سراغ او رفت و از آشناییش در زمان زندان با او سود جست و خود را به عنوان رابط سازمان چریکهای فدایی معرفی کرد. این شخص امیر فتانت نام داشت. او سرانجام توانست در تماس با دانشیان و طیفور بطحایی از طرح گروگان گیری رضا پهلوی برای آزادی زندانیان سیاسی آگاه شود و موضوع زا به ساواک خبر دهد و موجبات دستگیری یک گروه دوازده نفره را در این رابطه فراهم آورد.

سرانجام محکومیت دانشیان به خاطر دفاع قاطع و محکم خود در دادگاه به اعدام محکوم و در سحرگاه 29 بهمن 1352 شمسی در کنار همرزم دیگرش خسرو گلسرخی که مانند خود او در دادگاه به دفاع از مردم پرداخته بود در میدان چیت گر تهران اعدام شد .

+ نوشته شده توسط پارسا در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 و ساعت 20:16 |
زندگی نامه شهید راه خلق سعید سلطان پور

                                                                                                  

سعید سلطان‌پور، کارگردان تئاتر، نمایش‌نامه‌نویس و شاعر ایرانی بود که پس از انقلاب اسلامی ایران به دلیل فعالیت‌های سیاسی، توسط جمهوری اسلامی ایران زندانی و اعدام شد.

قبل از انقلاب
سعید سلطان‌پور در ۱۳۱۹ در سبزوار به دنیا آمد. مادرش آموزگار بود و خود او نیز پس از دورهٔ دبیرستان در آموزشگاه‌های جنوب تهران به آموزگاری پرداخت. با کار در محلات فقیرنشین در جنوب شهر تهران، با مشکلات اجتماعی آشنا شد و در ۱۳۴۰ در جنبش اعتراضی آموزگاران شرکت کرد.
در ۱۲ اردیبهشت ۱۳۴۰ همراه با هزاران آموزگار و فرهنگی دیگر در تظاهرات اعتراضی شرکت کرد. با یاری انقلابیونی چون صمد بهرنگی، بهروز دهقانی، حسن ضیاظریفی، بیژن جزنی و یارانشان و با پیوستن دانشجویان و دانش‌آموزان و کارگران این جنبش سراسری شد. با تأسیس هنرکدهٔ آناهیتا به آن پیوست و از سال ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۴ هم‌گام با آموزش، به فعالیت هنری پرداخت. او در اجرای نمایش‌نامهٔ سه خواهر اثر آنتون چخوف همکاری کرد و هم‌زمان با شرکت سازنده در تئاتر، از سال ۱۳۴۴ تا ۱۳۴۸ دورهٔ دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران را به پایان رسانید، در سال ۱۳۴۷ جنگ شعر صدای میرا را که در خلال سال‌های ۴۷–۱۳۴۰ سروده بود و ۵۸ شعر داشت، در دویست صفحه چاپ کرد. نخستین شعر سیاسی سلطان‌پور مربوط به قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ است. در این شعر او سرنگونی شاه و شور و خیزش آن‌روز را می‌سراید. در سال‌های دانشجویی نمایشنامه‌های مرگ در برابر از وسلین هنچوف و ایستگاه نوشته خویش را به نمایش گذاشت. هم‌زمان با چاپ صدای میرا در سال ۱۳۴۷ کتاب ممنوع‌الانتشار گردید.

در سال ۱۳۴۸ در پی یک سال تلاش شبانه‌روزی، کاری از هنریک ایبسن به نام دشمن مردم را به نمایش در آورد. در شب یازدهم نمایش، ساواک به تئاتر هجوم آورد و سالن را تعطیل کرد. در سال ۱۳۴۷ از سوی ساواک پروندهٔ او به نام «هنرمندی خطرناک» نشاندار شد.
سال ۱۳۴۹ در بحبوحهٔ جنبش مسلحانه در جنگلهای سیاهکل بر ضد نظام حاکم، سعید نمایشنامه آموزگاران از محسن یلفانی را بر صحنه برد. ساواک به سالن هجوم برد و کارگردان و نویسنده و بازیگران، هم‌زمان دستگیر و به شکنجه‌گاه برده شدند.
در اسفند ۱۳۴۹، دادگاه نظامی شاه از سوی سعید به محاکمه کشیده می‌شود و حکومت ناچار می‌شود او را تا مدتی آزاد کند. او همان زمان کتاب نوعی از هنر، نوعی از اندیشه را پنهانی چاپ می‌کند.
در سال ۱۳۵۱ به جرم پخش دوباره کتاب ممنوعهٔ نوعی از هنر، نوعی از اندیشه بازداشت می‌شود و در «بند سه هزار» کنونی و چندی نیز در زندان قزل‌قلعه می‌ماند. پس از چهل و پنج روز آزاد می‌شود و پس از آزادی بی‌درنگ در پی برگزاری جشن‌های ۲۵۰۰ سالهٔ حکومت شاهنشاهی نمایشنامهٔ چهره‌های سیمون ماشار نوشتهٔ برتولت برشت را به صحنه برد.
آوازهای بند دومین شعر سعید، در سال ۱۳۵۱ پنهانی دست به دست می‌گشت. سعید از سال ۱۳۵۱ تا ۱۳۵۳ به زندان کشیده می‌شود و سرانجام در سال ۱۳۵۳ به جرم انتشار آوازهای بند که در سلول‌های کمیته و اوین سروده بود و به جرم داشتن افکار مارکسیستی و سوسیالیستی و به اتهام پیوند با چریک‌های فدایی خلق ایران در اوین و بند پهلوی زندانی می‌شود.

تا که در بند یکی بندم هست
با تو ای سوخته پیوندم هست
گر چه در تب تند شکنجه می‌سوزم
ز خون ریخته خورشیدها می‌افروزم

سعید سلطان‌پور ۲۲ تیر ۱۳۵۶ از زندان آزاد شد. کانون نویسندگان ایران با انتشار بیانیه‌ای چهل نفره، برای دومین بار گشایش یافت. نشست بنیانگذاران دومین دوره، هم‌زمان با آزادی سعید از زندان بود. او مستقیما از زندان به کانون رفت و گفت:
«من دیشب از زندان آزاد شده‌ام و امروز آمده‌ام تا در دفاع از آزادی بیان، اندیشه و اجتماعات، به کانون نویسندگان بپیوندم.»
و بیانیه ۹۸ نفره کانون را امضا می‌کند.
شب‌های شعر کانون از مهرماه ۱۳۵۶ آغاز شد و پانزده هزار نفر را به خود می‌خواند.
روز ۲۳ آبان ۱۳۵۶، به جای دو هزار دعوتی کانون، بیش از ده هزار نفر به درون دانشگاه صنعتی تهران آمدند. پلیس و ساواک گرداگرد دانشگاه را به محاصره در آوردند. شب شعر به تظاهرات خیابانی انجامید و صدها نفر دستگیر شدند. مادران و پدران و آشنایان و تماشاچیان گروه گروه شبانه به دانشگاه صنعتی رفتند و آزادی سعید و بیش از ده هزار نفر از دستگیر شدگان را خواستار شدند. روز بعد رژیم ناچار می‌شود، دستگیر شدگان را آزاد سازد و آنگاه سعید می‌پذیرد که از دانشگاه به خیابان بیاید. پلیس از آنان خواست که تنها و آرام، راه خود را بگیرند و پراکنده شوند، اما جمعیت به بیرون هجوم برد و به پشتیبانان پیوست و تظاهرات ادامه یافت. در خیابانهای نواب، آذربایجان و کوچه‌های پیرامون در درگیری با پلیس بیش از یکصد و پنجاه نفر زخمی می‌شوند. در خیابان‌ها شعارهای «کارگران برادرند، برادران برابرند»، «حقوق بشر، چماق بشر»، «شاه سگ زنجیری آمریکاست» و «برادری، برابری، حکومت کارگری» سر داده می‌شد.
در همین روزها که شب‌های شعر گوته در «انستیتو گوته» بر پا می‌شد. سعید از شب پنجم برای هزاران نفر که حتی بر دیوارها و پیاده‌روها ایستاده بودند، شعر در بند پهلوی و از کشتارگاه را می‌خواند و مردم را به انقلاب فرا می‌خواند.

پس از انقلاب
پس از سرنگونی رژیم پهلوی به نمایندگی از سوی سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران در سال ۱۳۵۸ در انتخابات مجلس، کاندیدا شد و از این تریبون در گردهمایی چند صد هزار نفره در میدان آزادی در تهران برای جبهه انقلاب و علیه حکومت سخن گفت. اکثریت رهبری سچفخا در کنار حکومت جمهوری اسلامی بودند و دست در دست حزب توده گذاشته بودند.
سعید نمی‌تواند سکوت اختیار کند و فریاد بر می‌آورد:
«اگر با شهامت خود ایستاده‌ایم، اگر می‌دانیم که حق با ماست، سکوت نکنیم»
سعید سلطان‌پور در سال ۱۳۵۹ هنگام پخش تراکت در تهران، در خیابان انقلاب، به وسیلهٔ گشت سپاه دستگیر شد.

۱۷ بهمن ۱۳۵۹ نخستین میتینگ پس از انشعاب «اقلیت» از «اکثریت»، سازمان چریک‌های فدایی خلق را تدارک می‌بیند. نزدیک به چهل هزار نفر به سوی میدان روانه شدند، اما سپاه پاسداران در لباس رسمی و حزب الله به آن‌ها حمله کردند. جهانگیر قلعه میاندوآب کارگر کمونیست به‌وسیله سپاه ربوده شد و پس از شکنجه با گلوله‌هایی در دهان و چشم در سردخانه پزشکی قانونی یافته شد. سعید جهان کمونیست را می‌سراید و این آخرین شعر سعید است:
گلوله‌ای در دهان
گلوله‌ای در چشم
در تکه‌های یخ
در سردخانهٔ پزشک قانونی
در شعلهٔ منجمد خون می‌تابد
شعله‌ای در دهان
شعله‌ای در چشم
در میتینگ هفدهم بهمن
در انبوه هواداران و مردم
دی میان پلاکاردها و شعارها
در گردش تفنگداران جمهوری و گله‌های پاسدار واوباش
در قرق چماق و زنجیر و نانچو
در صدای شلیک‌های ترس و
دشنام‌های جنون
در میان پلاکاردها
انقلاب
با پیشانی شکسته و خون‌چکان
می‌خواند
با صدای درخشان جهان و
رودخانه‌ها
و رفیقان جهان
جهان کمونیست را
می‌سرایند و
می‌سرایند
با دسته گل‌هایی از خون
بر فراز میتینگ تاریخ

سعید در ۲۷ فروردین ۱۳۶۰ و در شب عروسی‌اش به وسیلهٔ پاسداران دستگیر می‌شود و پس از ۶۶ روز شکنجه در سحرگاه اول تیر به جوخهٔ اعدام سپرده و تیر باران می شود.

+ نوشته شده توسط پارسا در پنجشنبه دهم شهریور 1390 و ساعت 23:37 |

آبادی بی یاران

ویرانگری ، اساس نبرد است
ویرانگری
نوید آبادی
هر آنچه ساختند
از خشت خشت
ویران باد
ای لاله های میهن من
گلگونه های فسرده
گو بی شما
تاریخ را هر آنچه بسازند
ویران باد
آبادی ضحک ویران باد

+ نوشته شده توسط پارسا در پنجشنبه دهم شهریور 1390 و ساعت 23:26 |
تاریخچه قیام سیاهکل

روز 19بهمن سال 1349 صفیر گلوله‌های یک‌ هسته چریکی در جنگل، سکوت سنگین حاکمیت دیکتاتوری وابسته شاه را درهم شکست.
این هسته چریکی، به‌ فرماندهی علی‌اکبر صفایی فراهانی و 5 تن دیگر از یارانش، از اواسط شهریور 49، برای بسیج و تدارک عملیات مسلحانه در بهار سال 50 رهسپار جنگلهای گیلان شده بود. ساواک و ارگانهای امنیتی رژیم شاه که به وجود این هسته چریکی پی برده بودند، موقعیت این تیم در جنگل را در مخاطره قرار دادند و این تیم ، زمان عملیات را جلو انداخت و در شامگاه 19بهمن، با‌ حمله به ‌پاسگاه سیاهکل و خلع‌ سلاح آن، پا‌ به ‌میدان عمل مبارزه مسلحانه نهاد.
هسته چریکی، پس از حمله به‌ پاسگاه سیاهکل، به‌ سوی جنگل عقب نشست و تا 18اسفند در حلقه محاصره دشمن، به‌مقاومت پرداخت.
در این نبردهای نابرابر، فدائیان دلاور مهدی اسحاقی و محمدرحیم سماعی جان باختند.
پس‌از آن نیز در تاریخ 26اسفند، علی‌اکبر صفایی فراهانی و 12رزمنده فدایی دیگر در‌برابر جوخه‌های اعدام قرار گرفتند و در راه آرمان و خط‌مشی انقلابیشان به‌ شهادت رسیدند.

تاثیر قیام سیاهکل بر فرهنگ ایران

سیاهکل رویداد تاریخی و منحصر به فردی بود که تأثیرات مهمی بر جنبش خلقی ایران برجای گذاشت. یکی از وجوه این تاثیر فرهنگی بوده با ابعاد ایده الوژی، رفتار اجتماعی، ادبیات، هنر، دفاعیات، خاطرات، حبسیات، ترجمه. ایده الوژی رفقای سیاهکل م-ل بوده؛ ( ادامه در ادامه مطلب )


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پارسا در سه شنبه هشتم شهریور 1390 و ساعت 23:39 |
قیام سربداران

پس از یکصد و بیست سال استیلای قوم تاتار و مغول بر ایران و بسیاری از مناطق آسیا، قیامی مردمی در باشتین و سبزوار خراسان علیه ظلم و تعدی حاکمان مغول و عاملان آنان به وقوع پیوست. این نهضت که به قیام سربداران شهرت یافته‌است، از لحاظ وسعت، بزرگ‌ترین، از نظر تاریخی مهم ترین جنبش آزادی بخش خاورمیانه در قرن هشتم هجری بود. تلاش پیگیر رهبران آزاده این قیام، منجر به تشکیل حکومت مستقل ملی و شیعه مذهب ایرانی در خراسان شد. مهم ترین ویژگی‌های این حکومت عبارت بود از: تنفر و انزجار از عنصر مغولی و تثبیت ایدئولوژی تشیع امامی.
نخستین حاکم سلسلهٔ سربداران، «عبدالرزاق باشتینی» بود که به مدت دو سال و چهار ماه حکومت کرد. پس از وی، «برادرش وجیه الدین امیر مسعود» به حکومت رسید.
هنگامی که سربداران توانستند بر حاکم مغولی خراسان پیروز شوند حکومت مستقلی ترتیب دادند و سبزوار را مرکز خود ساختند.
قیام سربداران با آن که جنبشی محلی بود و مدت زیادی دوام نیافت، اما در تاریخ ایران اهمیتی خاص دارد، زیرا در پی این قیام و با نیرو گرفتن از پیروزی‌های آن بود که در نقاط دیگر نیز مردم روستاها سرکشی آغاز کردند. استقرار دولت مرعشیان در مازندران را باید یکی از بارزترین پی آمدهای حکومت سربداران دانست. امرای سربداران در اداره حکومت با یکدیگر اختلاف بسیار داشتند و بسیاری از آنان با توطئه یاران خود را از پای درآمدند. با این همه در مدت کوتاه حکومت ایشان، آبادانی بسیار صورت گرفت و خرابی‌های حمله مغول تا حد زیادی جبران شد. امیران سربدار در پی بهتر کردن زندگی روستائیان و طبقه محروم شهر بودند و به نوعی مساوات در تقسیم عواید و ثروت عمومی اعتقاد داشتند.
امیرمسعود با این که در مردم داری و مبارزه با حاکمان مغول و تثبیت حکومت سربداران، دارای موفقیت‌های بالایی بود، لیکن به خاطر اختلاف با شیخ حسن جوری (رهبر روحانی نهضت سربداران) و توطئه در قتل او، پایگاه مردمی خویش را از دست داد و حکومتش به تدریج رو به ضعف نهاد. به همین جهت سپاهش در نبرد با امرای مازندران متحمل شکست گردید و خود وی کشته شد. پس از مرگ امیر مسعود، ۱۰ تن دیگر از این سلسله به حکومت رسیدند که معروف‌ترین آنها عبارتند از: شمس الدین علی، خواجه یحیی کرابی و خواجه علی مؤید. فقیه نامور شیعه شهید اول، معاصر با خواجه علی مؤید بود که در پی دعوت خواجه از وی، کتاب شریف «اللمعه الدمشقیه» را در فقه امامی تدوین و به همراه نماینده‌ای به سوی خواجه علی مؤید در سبزوار فرستاد. سرانجام در پی هجوم «امیر ولی» به سبزوار و محاصرهٔ چهار ماههٔ این شهر در سال ۷۸۳ قمری، خواجه علی مؤید، دست نیاز به سوی «تیمور لنگ گورکانی» دراز کرد، و از او یاری خواست. با تسلیم شدن خواجه علی مؤید به تیمور لنگ، پروندهٔ حکومت سربداران نیز برای همیشه بسته شد و منطقهٔ خراسان پس از ۴۶ سال رهایی از یوغ استعمار مغولان، مجدداً مقهور و غلوب آنان گردید.

با آن که تصوف در ایران مدت‌ها صورت مقاومت منفی با وضع اجتماعی موجود داشت و به همین دلیل پس از مدتی حق حیات در جنب متشرعه یافت، با این حال پس از هجوم مغول و تاخت و تاز تیموریان و هنگامی که فقر و فاقه توده‌های مردم را در جامعه قرون وسطائی قرون هفتم و هشتم هجری از پای درمی آورد، دراویش در سبزوار و مازندران و آذربایجان جنبشی را که از یک طرف علیه حکام مغول و از طرف دیگر ضد فئودال‌ها و اشراف و روحانیان بود، رهبری کردند. در سال ۷۳۸ ه.ق. سربداران سبزوار را بتصرف در آوردند و علیه مغولان مکرر جنگیدند و دامنه حکومت خود را تا مازندران و گرگان توسعه دادند. سربداران دعوی داشتند که می‌خواهند کاری کنند که حتی یک تاتار تا قیام قیامت خیمه در خاک ایران نزند. به قول مؤلف روضات الجنات این گروه را از آن جهت سربداران گویند که گفتند: «اگرتوفیق یابیم دفع ظلم ظالمان کرده باشیم والا سر خود را بردار ببینیم که دیگر تحمل تعدی و ظلم نداریم». سربداران مدت پنجاه سال در سبزوار و نواحی مجاور آن حکومت کردند.

+ نوشته شده توسط پارسا در سه شنبه هشتم شهریور 1390 و ساعت 23:23 |
  خون لاله ها

گل های وحشی جنگل
اینک به جست و جوی خون شهیدان نشسته اند
جنگل
کجاست جای قطره های خون شهیدان ؟
ایا
امسال خواهد شکفت این لاله های خون ؟
ایا پرندگان مهاجر
امسال
با بالهای خونین
آن سوی سرزمین گرفتاران
آواز می دهند ... ؟
ایا کنون
نام شهیدان شرقی ما را
آن سوی مرزها
تکرار می کنند ؟
امسال
جای پایشان
بارانی از ستاره خواهد ریخت ؟
امسال
سال دست های جوان است
بر ماشه های مسلسل
امسال
سال شکفتن عدالت مردم
امسال
سال مرگ دشمنان و هرزه درایان
امسال
دست های تازه تری شلیک می کنند
جنگل
پیراهن محافظ در ستیز خلق
باران بی امان شمالی
اگر بشوید خون
خون مبارزان
این لاله های شکفته
در رنج و اشک ها
در برگ های سبز تو هر سال
زنده است
آوازهای خونین
امسال زمزمه ی ماست
اما
در چشم ما
نه ترس و نه گریه
خشم بزرگ خلق
در هر نگاه سکت ما
شعله می کشد

+ نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه هفتم شهریور 1390 و ساعت 18:7 |


Powered By
BLOGFA.COM